
شاید نسل اولیها از دیدن دخترهای امروزی شوکه نشوند، اما ما نسل دومیها واقعا شوکه میشویم. چه چیزی این همه تفاوت را ایجاد کرده است؟
سهیلا خانم 70 ساله است. او امروز بانویی بازنشسته است که سه دختر و یک پسر دارد. او میگوید: «دختران من خیلی نسبت به من با وسواس بزرگ شدند.» او در مورد زمان جوانیاش میگوید: «زمان پیش از انقلاب در یک سازمان دولتی کار میکردم و به خاطر فضای آنجا بیحجاب بودم. بیحجاب بودن من و خیلی از همکاران مثل من به معنی بیحیا بودن نبود. ما به خاطر عرف جامعه بدون اینکه متوجه خوب یا بد باشیم شبیه همه رفتار میکردیم، اما مادر من چادری بود. ما در محفلهای خانوادگی با چادر نمازی گلدار یا چادر توری بودیم، اما اغلب بیحجاب بیرون میرفتیم. اما مردم همه مدل بودند. کسانی که بی حجاب بودند و کسانی که با حجاب زندگی میکردند. دخترهایی بودند که با همان چادرهای گلدارشان دلبری میکردند و دخترهایی هم لباس کوتاه مد اروپا میپوشیدند. خیلیها هم مد هرچه بود شلوار یا دامن بلند و جوراب کلفت را ترک نمیکردند و سنگین و باحیا بودند.»
«پدر من روی روابط من خیلی تعصب داشت. خودش به محیط کارم آمده بود تا همکاران مرد و وضع اداره را ببیند تا رضایت بدهد کار کنم یا نه. بیحجابی بیشتر یک عرف بود تا یک انتخاب. غیر از اینکه در بعضی ادارات اجباری بود. مثل چادر که اکنون در بعضی ادارات اجباری است. بعد انقلاب شد و مردم دنبال ایدهآلها و آرمانشهری که آرزویش را داشتند روانه شدند.»

نرگس اما نسل دومی است او 40 ساله و متاهل است و یک دختر نوجوان دارد. نرگس میگوید: «گاهی وضع مدرسه و دوستان و امکانات دخترم را که میبینم گریهام میگیرد. ما دوران کودکی و نوجوانی بسته و سختی را تجربه کردیم. گرچه همه منتظر وضع ایدهآلی بودند، اما آنچه به وجود آمد جنگ بود. هفت ساله بودم و نفهمیدم کی انقلاب شد و کی جنگ شد. لباسهای بچگانه با طرح نظامی میپوشیدیم و از اینکه سر صف مثل نظامیها رژه برویم کیف میکردیم. بزرگتر که شدیم نفهمیدم از ترس بمب گذاری منافقین بود که گاه به گاه خبری از آن میشد یا از بیم ورود تریاک و فساد اخلاقی به مدرسه که کنترل شدید گشتن کیفها و جیبها شروع شد. کلیپس موی سر ممنوع بود. گوشواره و گردنبند ممنوع بود. وجود هر گونه عکس و نقاشی دختر توی کیف ممنوع بود، حتی اگر خودت طراحی میکردی. لوازم آرایشی را که اصلا حرفش را نزن. جلوی در مدرسه دو سه نفر مامور گشت سر تا پایت را تفتیش بدنی میکردند. هنوز نفهمیدهام چرا ولی خیلی احساس تحقیر میکردم. ناظم گاهی تهدید میکرد اگر شلوارتان نصف پاچهاش از 20 سانت کمتر باشد، آنرا قیچی میکنم و با آن سن و سالش دولا میشد و اندازه میزد و آن کار را می کرد.
ما عاشقانه پای درس معلم دینی مینشستیم. در کارهای فوق برنامه شرکت میکردیم. سرود انقلابی میخواندیم و برای سلامت رزمندهها دعا میکردیم و لباس میدوختیم و کلاه و ژاکت میبافتیم، اما همه اینها برای اینکه به ما احترام بگذارند کافی نبود. باز هم گاه گداری تو کلاس میریختند و همه جا حتی توی کیفها را میگشتند.
بعد جنگ تمام شد. درس ما هم تمام شد. مانتو ها کم کم شکل و رنگ پیدا کرد و از مدلهای خیلی گشاد با اپلهای خیلی بزرگ و دکمههای قد نعلبکی تغییر پیدا کرد و کیمونویی و اوشینی و تنگتر شد. موهای اوشینی هم مد شد و از جلوی مقنعهها بیرون زد. این روزها دیگر روسریهای رنگارنگ هم سر زنان میدیدی و کسی که آرایش داشت مثل قبلتر ها عجیب به نظر نمیرسید.
وقتی ازدواج کردم همه چیز بلد بودم. مادرم میخواست اینطور باشم. عروسی مختصر بود و زنانه و مردانه جدا. به همه خوش گذشت. همه کم توقع بودیم. اما وقتی بچهدار شدیم نخواستیم بچهها قد خودمان سختی بکشند.
با خودم گفتم: «من مدام کنترل شدم، بگذار بچهام آزاد تر بار بیاید.
من مدام تو کار خانه کمک کردم، بگذار بچهام درس بخواند و تفریح کند.
من مدامرنگ تیره پوشیدم، بگذار او زیبا باشد. زیبا بپوشد و جوانی کند.
من مدام به توقعات دیگران پاسخ دادم، بگذار کمی هم پاسخگوی توقعات او باشم.»
برای رکسانا همه چیز را فراهم کردم. تنها توقع من از او درس خواندن بود و گذاشتم راه درست و غلط را خودش انتخاب کند. دختر بدی نیست، اما امروز در سن 20 سالگی انگار اصلا او را نمیشناسم.
مریم، پری و رکسانا بچههای نسل امروزند. آنها میخواهند برای خودشان زندگی کنند نه برای کس دیگر.
مریم لباس تنگی بر تن دارد و موهایش را یک وری بیرون گذاشته به او میگویم: «میدانی ممنوع است این مدلی راه بروی؟» میگوید: « بچهها میگن اگر گشت ارشاد آدم را ببرد، ای ول داره !!! یعنی استاندارد تیپت بالا بوده. یه جورایی باحاله.»

هیجان داره. توی کوچه راه میروی، در حالیکه میدانی چشم بعضیها به خوشگلی توست و بعضیهای دیگر هر لحظه ممکن است بگیرنت. تازه مد روز است. اگر یه هد بند به موهات بزنی و همه را قلمبه جمع کنی پشت سرت و روسری را محکم دور سرت بپیچی، تیپت خیلی خز میشه. هیچ کس حاضر نیست باهات راه بره!
عوضش این گل سرهای بزرگ هم قد آدم را بلندتر نشون میده هم روسری را که عقب میدهی از روی سرت سر نمیخوره و هم به نظر میآید کلی روی موهایت کار کردهای. من که خیلی دوست دارم .خیلی باحاله.
از این گل سرهای بزرگ مدل زیر چادری اش هم هست که سر چادریها را بلندتر میکند و میبینی که آنها هم فکر میکنند باحاله.
پری 18 ساله و چادری است. او دختر یک خانواده مذهبی است. پری میگوید: «من خودم را محکوم نمیکنم. اگر مادر من سختی کشیده دلیلش من نبودهام دلیلش شرایطی بوده که حالا بهتر شده.خوب او نمیخواست من در خانه کار کنم و نمیکردم. میخواست درس بخوانم و میخواندم. اما او همیشه توقع بیشتری دارد. او به من حق انتخاب نمیدهد. نمیگذارد طوری که دوستانم هستند باشم. آنها رشته و آیندهشان را خودشان انتخاب میکنند. به خانه هم رفت و آمد میکنند و گاهی مهمانیهای مختلط میگیرند که من خوشم نمیآید و دوست ندارم بروم. اما مسئله این است که من میخواهم کارها را برای رضایت خودم بکنم نه از احساس گناه. گاهی که کمی از توقعات مادر و پدرم را برآورده نمیکنم، به من میگویند ما در فلان شرایط جنگی و در منطقه مرزی زندگی کردهایم و چنین و چنان بودهایم، حالا تو توی این وضعیت پر قو از امکانات استفاده نمیکنی.
او میگوید: «نوجوانان دارند همه به یک سمت گرایش پیدا میکنند و آموزههایی که در مدرسه میگویند و گاه در خانوادهها رواج دارد را دارند زیر پا میگذارند و هرکه شبیه آنان فکر نکند جدا میماند. مثل من»!
رکسانا میگوید: «وقتی مادرم از روابط دختر و پسر و عشقهای افلاطونی زمان جوانیاش تعریف میکند فکر میکنم افسانه میگوید. خیلی از بچههایی که میشناسم اگر بدانند دختری دوست پسر ندارد و ارتباطات نزدیکی با آنان برقرار نکرده دوستشان را مسخره میکنند و میگویند امل است. این خیلی مسیر را دشوار میکند.
من کمتر دختری را می شناسم که قصد ازدواج نداشته باشد و آنها که این قصد را ندارند از بی وفایی دوستان پسرشان به اینجا رسیدهاند؛ در حالی که اغلب پسرها دنبال دوستیهای لحظهای هستند. پس یا باید از نظر بچهها امل باشی یا تن به خواسته دیگران بدهی؟؟؟
گاهی این حرفها برایم خیلی سنگین میشود. چیزی که از مادرم آموختهام این نبوده است. دوست دارم خوب باشم و در موردم خوب قضاوت شود، اما میترسم در مورد پسرها با مامان و بابا صحبت کنم. چون میدانم اگر هیچ چیز هم نگویند در موردم قضاوت میکنند.»
مادرها به سختی تلاش کردند تا به جامعه ایدهآلی خود برسند وقتی به آنچه میخواستند رسیدند ایده آلها سختگیرتر از آن بودند که فکرش را میکردند. ایده آلهای سخت محصول شرایط سخت بود.
مادرها از ایده آلها کمی فاصله گرفتند و برای فرزندانشان شرایط مهربانتری را طلب کردند. بچه ها از ایده آلهای آنها فرسنگها فاصله گرفتند، زیرا فاصله نسلها زیاد میشد. بچهها تفاوتها را مشاهده کردند. رنگهایی که درخانه بود و در جامعه نبود. نامحرمهایی که فقط آن سوی دیوارهای خانه نامحرم میشدند. تعصباتی که فقط در فضای عمومی جامعه جا داشت. بچهها سر درگم میشدند.حرفهای معلمان مدرسه، حرفهای تلویزویون. حرفهای ماهواره و شبکههای خارجی، فیلمها و توقعات فزاینده، مطالبات فزاینده و تقاضا برای تجربه حریم ممنوعه و تقاضا برای هیجان به هر ترتیب که هست.
مادران ما قهرمان انقلاب بودند. ما قهرمان جنگ بودیم و آنها هم میخواستند قهرمان باشند. اما قهرمان کجا؟ بازیهای کامپیوتری، لجبازی با ماموران انتظامی، قهرمان شوی زیبایی و هیکل، قهرمان بیشترین لیست دوستان و عجیبترین نوع روابط !!!
شاید خوب بود فکری میکردیم تا آنان قهرمان عرصههای بهتری باشند. قهرمانهایی که مسوولیت بپذیرند و کارهای بزرگ کنند تا ذهن آنها درگیر کارهای کوچک نشود.
لازم بود هنجارهای جامعه را یکی کنیم و برای انتخاب ایدهآلها فرصت بدهیم و بچهها را به سوی این انتخاب هدایت کنیم.
هرچه بود و هرچه هست امروز بچهها مثل همیشه خوب پاک مهربان و پرانرژی هستند، اما از میان تمام تعارضها سبک خودشان را انتخاب میکنند. سبکی که گاه با آسیبهای زیادی آمیخته است.


زنان، مصرف و سبک زندگي
«زن» عنصری «فرهنگ ساز» است که ارزشها، اعتقادات و شیوههای رفتار و عناصر دیگر فرهنگی را از نسلی به نسل دیگر منتقل میکند.
پاساژهای تهران
هر چقدر پول بدی، همان قدر آش میخوری!
نقش تبلیغات ماهوارهای در مصرف گرایی
نزدیک به 3 میلیون دستگاه گیرنده شبکههای ماهوارهای در ایران وجود دارد که تنها هفتاد هزار تا از آنها کشف شده است.
مصرف میکنم؛ پس هستم!
هرکس بنا به وسع مالی خود، دیِن خود را به موج سرسامآور تبلیغات و آگهیهای ناتمام ادا میکند.
سادهتر از یک لامپ معمولی!
اقناع از نظر رویکرد روانکاوی یک ویژگی منحصر به فرد داد.
نه! همین لباس زیباست نشانِ آدمیت!
چگونه با انتخاب سفره عقد، حسابهای مالی همسرتان را به صفر نزدیک کنید!
گوش شنوا
شبنم تازه خوابیده بود که صدایی از آن سوی دیوار آمد. ماهان کتاب داستان را زمین گذاشت و گوشاش را به دیوار چسباند. همانطور که سرش کج بود، در تاریکی تلالو دو نور را در سیاهی اتاق دید. کمی چشمهایش...
تلویزیون،مصرف،ما
تاثیر برنامههای تلویزیونی بر مصرف گرایی زنان يكي از تفريحات سالم خانواده چهار نفري ما نشستن پاي تلويزيون (بخوانيد لميدن!)و ديدن برنامههاي مختلف است. حداكثر تلاش ما هم اين است كه هيچ كدام را از دست ندهيم. اما سعي میكنم...
نقش نگرشها و ارزشها در بوجود آمدن سبک زندگی مصرفگرایانه
نگرش مردم نسبت به پدیدههای مختلف، غالبا همان چیزی است که رسانهها ترسیم کردهاند،
مهمانیهای دورهای
نوبت به او که افتاد، انواع غذاهای رنگارنگ بود که بر روی میز، چشمنوازی و صد البته دلنوازی میکرد.
«خلاف جریان آب»
زمانی که زن برای تامین نیازهای غیرضروری مدام همسر خود را تحت فشار گذاشته و هر روز چیز تازهای از او طلب کند،
تو هم میتوانی آرام زندگی كنی.
سالی چند جفت كفش، چند تا كیف، مدلها و رنگهای مد روز شال و روسری و لباس، لوازم آرایش، كافی شاپ و بازار فقط برای رفع خستگی و اینكه بگویی من هم میتوانم.
بالای شهر، پایین شهر
قیمت این محصولات دستساز چندان چشمگیر نبود. اما ...
این صورتكهای زیبا
رقم 800 میلیون دلاری واردات لوازم آرایش به صورت قاچاق حیرت زدهام میكند
ورق
باورم نمیشود آن کتاب قطور کاتالوگ تبلیغاتی بوده باشد و لعیا این همه وقت مشغول ورق زدن آن بوده باشد.
تدبیر مادر
زن لبخندی شیطنت آمیز زد و گفت: «تدبیرمادر»
هویت زنان و مصرفگرایی
مصرف کرن یکی از ملزومات زندگی بشری است که با رفع نیاز انسان پیوند دارد، در نتیجه مصرف کردن امری مثبت و در راستای برآوردن نیازهای انسان تلقی میشود، اما مصرف گرایی آن است که بیش از نیاز را پوشش...
مصرف گرایی از نگاه شهید آوینی
تأملی پیرامون مـصرفگرایی در اندیشه سیـد مـرتضی آوینی آنچه به آن خواهیم پرداخت، دیدگاه شهید آوینی است در باب «اصلاح الگوی مصرف». شاید در آثار آوینی درباره اصلاح الگوی مصرفف مستقیما چیزی یافت نشود. اما نسبت مصرف و تمدن مغرب...
بوی آش رشته عزیز
حوصله متلکهای نیوشا و المیرا را نداشتم که مدام بهم تکه بندازن و بگن ژیلت بدیم خدمتتون! نزدیک کنکور هم بود و درس را بهانه کردم و به شرط اینکه کاری به کارم نداشته باشند، به کتابخانه نرفتم .فکر میکردم...
زنان و اندیشههای طلایی مدیریت مصرف
مدیریت مصرف خانواده در شرایط عادی باید بر اساس میزان درآمدهای هر یك از اعضای خانواده و هزینهها تنظیم شود، و در این میان خانوادههایی موفقترند كه در این فرمول جایی نیز برای پسانداز و به اصطلاح «روز مبادا» در...














