2697
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
      • وقتی به یک «غریب آشنا» نیاز داری...


        قرار شد این بار برای بررسی جنبه‌های ناشناخته موضوع، نه به عنوان یک خبرنگار، که به صورت یک مراجعه‌کننده، سراغ یک مشاور و روانشناس برویم. چنین کاری، قبل از هر چیز، نیازمند یک سناریو خوب بود که خوراک مناسبی برای نوشتن یک گزارش نفوذی دستمان بدهد. از سوی دیگر، چون طرفمان یک روانشناس است، فکر کردیم شاید مچ ما را وسط کار بگیرد و در نتیجه باید کاری کنیم تا اصطلاحا سوتی ندهیم. چند سناریو را بررسی کردیم و در آخر قرار شد به عنوان فردی متاهل به سراغ مشاوره برویم که خودش اعتقادی به مشاوره ندارد، ولی همسرش اصرار دارد که این کار را انجام دهد و دوستانش هم برای رفع بعضی مشکلات به او پیشنهاد کرده‌اند که از مشاوره استفاده کند. با این حال، خود این شخصیت هیچ عیبی در رفتار خود نمی‌بیند و نه تنها بر عدم اعتقادش به مشاوره پافشاری می‌کند، بلکه حتی نیازی هم به مشاوره نمی‌بیند و حالا فقط آمده است که به اصطلاح از غرغرهای همسرش راحت شود.


        فکر کردیم این موضوع، احتمالا می‌تواند برداشتی به ما دهد که یک مشاور، چگونه می‌خواهد در مقابل چنین فردی اعتمادسازی کند و فرد را وادار کند که اگر مشکلی هست، با او در میان بگذارد.


        پیدا کردن یک مرکز مشاوره و وقت گرفتن، برخلاف آنچه فکر می‌کردیم، چندان هم کار راحتی نبود. مسئله زمان و بعد مسافت باعث می‌شد بعضی از گزینه‌هایی که پیش می‌آمد، از لیست خارج شوند. جالب است که وقتی در لیست‌های ارائه شده از سوی انجمن روانشناسی و مشاوره ایران و مراکز مشابه، به دنبال مرکزی با ویژگی‌های موردنظرمان بودیم، به این نتیجه رسیدیم که خیلی از دفاتر جابجا شده‌اند و این لیست‌ها چندان هم به روز نیست.


        بالاخره توانستیم یک دفتر مشاوره با شرایطی که می‌خواستیم پیدا کنیم. دفتر مشاوره خانم دکتر «ز» که دکترای روانشناسی و مشاوره داشت، در طبقه پنجم یکی از مجتمع‌های پزشکی خیابان ولیعصر (عج) تهران بود. برای ساعت ۴ عصر به ما وقت داده بودند و وقتی به دفتر مراجعه کردم، هیچ مراجع دیگری در دفتر نبود. با این حال کمی در اتاق انتظار، منتظر ماندم. رفتار منشی بسیار آرام و مهربان بود و مثل کسی که در خانه‌اش مهمان داشته باشد، مرا به پذیرایی از خود با شکلات روی میز و چای و نسکافه دعوت کرد. کمی بعد، تلفن داخلی منشی به صدا درآمد و او هم مرا به اتاق خانم مشاور راهنمایی کرد و ماجرا شروع شد.


        خانم دکتر «ز»، خانمی میانسال بود که مدارک روی دیوار از سوابق تحصیلی و کاری وی در حوزه مشاوره و روانشناسی خبر می‌داد. دفتر ساده و شیک بود. البته من در نگاه اول به دنبال کاناپه روانکاوی فرویدی می‌گشتم که پیدایش نکردم! به طور کلی دفتر به گونه‌ای چیده شده بود که ضمن القا حس آرامش در مراجعه‌کننده، از عناصری که باعث جلب توجه و پرتی حواس می‌شود، خالی باشد.


        خانم دکتر، قبل از هر چیز مشخصات فردی و خانوادگی ساده‌ای را به منظور ثبت در پرونده از من پرسید. نام، سن، تعداد اعضای خانواده، تحصیلات، وضعیت تاهل و تلفن تماس. اولین واکنش را همین جا نشان دادم و گفتم: این اطلاعات رو برای چی ثبت می‌کنین؟ من صرفا می‌خوام یک جلسه مشاوره داشته باشم و همین!

         

        volume41_19.jpg


        دکتر «ز» به آرامی جواب داد: این اطلاعات صرفا برای کمک به من در مشاوره با شماست تا یک بک‌گراند کلی از شما داشته باشم.


        گفتم: پس چرا اون‌ها رو ثبت می‌کنین؟


        گفت: می‌تونین این برگه رو با خودتون ببرین. نیازی نیست این برگه پیش من بمونه. من که برخلاف میل شما این اطلاعات رو نگه نمی‌دارم.
        ساکت شدم و قیافه متفکر به خودم گرفتم. خانم «ز» بعد از کمی تأمل گفت: خب، من در خدمتم. بفرمایید.


        گفتم: چی باید بگم؟


        گفت: مسئله‌ای که برای مشاوره راجع به اون این‌جا اومدین.


        وقتش بود که داستان رو اون جوری که با خودم تمرین کرده بودم، بیان کنم. گفتم: مشکل همین جلسه مشاوره است.
        تغییری در چهره خانم دکتر ایجاد نشد. به نظر می‌رسید ایشان چندان با موضوع بیگانه نبود. خیلی آرام پرسید: چطور؟


        گفتم: من به مشاوره اعتقادی ندارم. بهتون برنخوره، ولی من اصلا نمی‌دونم چرا باید مثلا به شما اعتماد کنم؟ قضاوت نمی‌کنم که در کل مشاوره خوب یا بده و به درد می‌خوره یا نمی‌خوره. اما شخصا اعتقادی بهش ندارم و به نظرم به درد من یکی نمی‌خوره.
        دکتر «ز» به همان آرامی پرسید: پس چی شد که برای مشاوره اومدین؟


        گفتم: اصرار همسرم! وقتی یک سری موارد پیش میاد،‌ هی بهم میگه برو مشاوره، ببین بهت چی میگن. اعتقاد داره در مورد برخی مسائل من اشتباه می‌کنم و چون حرف اون رو قبول ندارم، شاید بهتر باشه که پیش مشاور برم و نظر یک متخصص رو هم بپرسم.


        خانم «ز» بلافاصله پرسید: خب، مثلا چه مسائلی؟


        خودم را برای این روند آماده کرده بودم. حدس می‌زدم که مشاور، احتمالا موضوع بحث را از بی‌اعتمادی من دور خواهد کرد و تلاش می‌کند که خیلی ساده من را وارد حرف زدن درباره مشکلی کند که باعث شده همسر و دوستانم به من پیشنهاد رفتن به نزد مشاور را بدهند. این بود که اول تظاهر کردم می‌خواهم از آن مسائل بگویم، ولی بلافاصله حرفم را خوردم و گفتم: خانم دکتر! من میگم به شما و مشاوره اعتقاد و اعتمادی ندارم، اونوقت شما می‌خواین من واستون حرف بزنم؟! من صرفا اومدم این‌جا که وقتی همسرم ازم پرسید مشاوره رفتی، بگم آره، رفتم.


        خانم دکتر پرسید: و اگر همسرتون پرسید مشاور چی گفت، چی میگین؟


        جواب دادم: میگم مشکلی نبود و همه چی رو به راهه.


        گفت: می‌خواین به همسرتون دروغ بگین؟


        دکتر «ز» به خوبی مرا در یک چالش اخلاقی انداخته بود. برای آدمی که برایش اعتماد آن قدر موضوع مهمی محسوب می‌شود که به مشاور هم اطمینان نمی‌کند، سخت است که به دروغگویی، آن هم به همسرش، متهم شود. سعی کردم موضوع را با ظرافت عوض کنم، هرچند به نظر می‌رسید قصد خانم «ز» هم همین بود.


        گفتم: ببینین خانم دکتر، من نمی‌فهمم چرا باید بیام این‌جا بنشینم، حرف بزنم و تازه برای حرف زدن پول هم بدم. مسئله این‌جاست که این حرف‌های من قطعا ریشه در یک چیزهایی داره که از گذشته اتفاق افتاده و برای این که چرا الان این طوری هست، باید کلی قصه تعریف کنم که شاید مستقیما ربطی نداشته باشه و خیلی وقت بگیره و در نتیجه این مسئله منتفیه. به علاوه، مسلما شما بگین روند و رفتار من، درست یا اشتباه بوده یا هست، به دو دلیل تأثیری در کار من نداره. چون اولا اعتقادی به مشاور ندارم که شامل راهکارهایی که یک مشاور به من ارائه میده هم میشه و دوما، به هرحال چیزی که تو شخصیت منه، قرار نیست با حرف شما تغییر کنه. پس چرا باید چیزی بگم؟


        بالاخره باعث شدم دکتر «ز» کمی از روند آهسته و پیوسته خودش دور بشه و چند لحظه‌ای رو به فکر کردن بگذراند. بعد انگار چیزی را که می‌خواست بگوید پیدا کرده باشد، با همان آرامش قبل گفت: ببینین، بدن شما از اجزای مختلفی تشکیل شده. هر بخشی از اعضای بدنتون دچار درد، بیماری و حادثه‌ای بشه که به شما آزار یا آسیب برسونه و انجام کار اون عضو رو مختل کنه، باعث میشه به دکتر مراجعه کنید. مسلما اگر آسیب جدی باشه، سراغ دکتر متخصص خواهید رفت. روان شما هم یکی از اجزای وجود شماست که ممکنه دچار مسائل و مشکلاتی بشه. با این فرق که این موضوع، می‌تونه هم بر روی شما و هم بر روی اطرافیانتون تأثیرگذار باشه. ممکنه برخی مسائل با مشورت شما با پدر، مادر، یک بزرگتر، دوست و یا هر کسی که بهش اعتماد دارید، حل بشه، ولی گاهی موضوع جدی‌تر از اینه. در این مواقع شما باید به متخصص مراجعه کنید و متخصص روان هم روانشناس و مشاور هست. در روند درمان هم، چه روحی و چه جسمی، دکتر می‌پرسه که این آسیب از کجا اومده و این بهش کمک می‌کنه تا درمان بهتر و مناسب‌تری در نظر بگیره، ولی چیزی که اصل و مهمه، خود درمان هست. در مورد مشاوره، شما صرفا برای حرف زدن نمی‌آیید. مشاور درس خوانده و تجربیات و اطلاعاتی دارد که می‌تواند کمک کند مشکلی که شما ازش حرف می‌زنید، برطرف بشه. باید بگم مشاور هم مثل پزشک، امین و رازدار مراجعه‌کننده‌اس و نسبت به حفظ اسرار و همین طور ارائه بهترین راهکار، تعهد اخلاقی داره. شما همون طوری که به یک پزشک اعتماد می‌کنید، می‌تونید به یک مشاور هم اعتماد کنید.


        وقتی حرف‌های دکتر «ز» به این‌جا رسید، کمی مکث کرد و گفت: حالا هم همه چیز به میل شماست. اگر مشکل یا مسئله‌ای وجود نداشته باشه و یا داشته باشه و شما خودتون می‌تونین بدون آسیب زدن به خودتون یا اطرافیانتون حلش کنید، قطعا نیازی به مشاوره نیست، هرچند شنیدن حرف‌های مشاور هم ضرری نخواهد داشت. ولی در غیر این صورت و نیاز به مشاور هم، مهم اینه که با مشاورتون راحت باشید و بتونید بهش اعتماد کنید. در نتیجه اگر با شخص من راحت نیستید، مسلما در انتخاب مشاور دیگر آزاد هستید.


        فکر می‌کنم جوابی را که انتظار داشتم گرفتم. با این حال قافیه را نباختم و با احتیاط -جوری که انگار هنوز هم مردد هستم- درباره برخی مسائل که از قبل برایش داستانی آماده کرده بودم حرف زدم. جالب بود که در این داستان، در نهایت به نظر مشاور حق با من بود و از نظر دکتر «ز» همسرم در مورد من اشتباه می‌کرد و البته راهکارهایی به من پیشنهاد داد که همسرم را متوجه منظور و هدف اصلی از رفتارهایی که دارم، بکند.


        جلسه یک ساعت و نیمه مشاوره، ۳۰ هزارتومان ویزیت برایم هزینه داشت؛ یعنی ساعتی ۲۰ هزار تومان. ولی به نظرم رسید جلسه مشاوره، حتی اگر صرفا برای حرف زدن باشد، چندان هم بد نیست. فارغ از موضوع ساختگی من در روایتی که به مشاور ارائه دادم، شاید گاهی به یک «غریب آشنا» نیاز باشد که فارغ از برخی نگرانی‌ها و ملاحظه‌ها، صرفا بتوانی حرف‌هایت را بزنی؛ حرف زدنی که شاید به گرفتن یک راهکار خوب هم منجر شود.

         


          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷