1580
مجله اینترنتی
زنان و خانواده
کانال دخت ایران
          1. ماندانا ملاعلی
              1. اندازه متن:
              2.  
              3.  
            نظرات (۰۵)
            تعداد بازدید: 1580
            نسخه مناسب چاپ
            ارسال به ديگران
            اضافه کردن به علاقمندی ها
        بابا سلام. اومدم پیشتون بمونم. برای همیشه. مثل قدیما. اجازه میدین؟
        دخت ایران- هوا سرد است. باد می‌آید و سرمای زمستان را توی استخوان‌هایم می‌دواند.اشک می‌خواهد روی گونه‌هایم یخ بزند اما آتشی که از درونم سرچشمه می‌گیرد، آن‌چنان گونه‌هایم را بر افروخته است که هر چیزی را می‌گدازد. باهر قدم که از خانه بختم دور می شوم انگار به عمق تاریکی مبهم و بی‌سرانجامی فرو می روم. پاهایم راه نمی روند. سنگینم.شاید با قدم بعدی توی آسفالت خیابان فرو بروم. باری که بر دوشم است بختک بخت من است. بختی که سال‌ها آن را با خود کشیده‌ام و امشب سنگین تر از همیشه جنازه‌اش را بر دوش می‌کشم. تنها و خسته درحالی‌که امید آرزو و جوانی‌ام را جایی توی همین محله جا گذاشته‌ام می روم اما نمی‌دانم به کجا.
         
        در این شهر دیگر هیچ سرپناهی نیست که به آن بگویم «خانه‌ام». اختیار را به پاهایم سپرده‌ام. خودم دیگر خودم نیستم. نمی‌دانم فکرم کجاها بر سر قبر من نشسته و سوگواری می‌کند.به خود که می‌آیم کنار خانه پدرم هستم.خانه‌ای که سال‌ها با غرور در آن زیسته‌ام اکنون باید با سرشکستگی به آن بازگردم. لحظات طولانی پشت در خاطرات خود را مرور می‌کنم و دستم بالا نمی‌آید که زنگ خانه قدیمی را فشار دهد. عاقبت زنگ می‌زنم و صدای دمپایی‌های بابا توی حیاط خانه می‌پیچد. وقتی مرا می‌بیند خشکش می زند. 
         
        می‌گویم: «بابا سلام. اومدم پیشتون بمونم. برای همیشه. مثل قدیما. اجازه میدین؟» به چمدانم نگاه می‌کند و در آستانه در خشکش می زند.
         
        بچه بودم نفهمیدم 
        طلاق! این چارحرفی ساده که معنایش رهایی است گاهی در لایه‌های پنهان اجتماعی چنان بردگی و اسارتی را به همراه می‌آورد که هیچ کس فکرش را هم نمی‌کند.
         
        زنان بعد از طلاق کجا می روند؟ چه می‌کنند؟ هیچ کس نمی‌داند. اما همه مهریه را می‌شناسند که سنگین است و باید بخشیده شود و از مقدارش کم شود زیرا پرداخت آن مردان را اسیر می‌کند.
         
        سیما ۳۰ سال دارد. او وقتی ۱۵ ساله بود ازدواج کرد تا مادرش که با همسر دومش زندگی می‌کرد و از خانه شوهر اولش دو فرزند داشت، با شوهرش که او هم صاحب سه فرزند بود راحت تر کنار بیاید.
         
        سیما می‌گوید: می‌دانستم بخواهم یا نخواهم باید بروم. اما شوهرم را دوست داشتم به خاطر همین هیچ مخالفتی نکردم. مادرم در خانه آن‌ها آشپزی می‌کرد و گاهی من هم با او برای کارهای اضافه‌ای که داشتند می‌رفتم. این داستان عاشقانه از همان جا شروع شد و وقتی پسر حاج خانم مرا خواستگاری کرد مادرم از خدا خواسته گفت می روی زنش می‌شوی بی‌چون و چرا و شرط و شروط.شوهرم معتاد بود.اما اعتراضی نمی‌کردم. بچه بودم اصلاً هیچ‌چیز نمی‌فهمیدم. وقتی باردار شدم فکر می‌کردم همه چیز عوض می‌شود اما بد تر شد. مادر شوهرم می‌گفت شما به خانواده ما نمی‌خورید برای خودتان هیچ حسابی باز نکنید. مادرت نمی‌تواند اینجا بیاید. نمی توانی آنجا بروی نمی‌خواهم بچه بافرهنگ شما بزرگ شود.
         
        مدتی بعد مادر شوهرم مرا برد به محضر و یک سری برگه سفید جلوی من گذاشتند که امضا کنم. وقتی پرسیدم برای چیست گفت چون برایمان بچه آوردی می‌خواهم یک خانه به اسمت کنم. بچه کوچک داری نمی‌خواهیم بیایی و بروی بعداً صفحه‌ها را پر می‌کنیم. محضردار هم تایید کرد. بعد فهمیدم باهم تبانی کرده بودند. در آن برگه‌ها واگذاری همه حقوق من یک به یک پر شد. خیلی زود مرا طلاق دادند و بچه را هم گرفتند. من آن‌قدر به غرورم برخورده بود که هیچ‌چیز از آن خانه نیاوردم. مادرم هم نگذاشت به عنوان کلاه‌برداری ماجرا را پی گیری کنم.
         
        سیما می‌گوید: «اکنون به خاطر کلاه هایی که سرم گذاشتند دارم رشته حقوق می‌خوانم. با خانواده مادری زندگی می‌کنم اما خانواده پر جمعیتی هستند و مخارجمان زیاد است.زن مطلقه هم که خانه پدر برگردد همیشه مدیون است. درس می‌خوانم و باید هزینه‌های خودم را در آورم . باید در مخارج خانه مشارکت کنم که زیر دین نباشم و باید برای خودم پس اندازی دست و پا کنم. صورتم را با سیلی سرخ نگه می‌دارم. روزها در یک شرکت کارهای حقوقی می‌کنم و عصرها اگر پیش بیاید کارهای نظافت منزل را قبول می‌کنم.»
         
        او ادامه می‌دهد: «ترس بزرگ من این است که یکی از این روزها در یکی از خانه‌ها به آشنا بربخورم و آبرویم برود.همیشه فکر می‌کنم هیچ امنیتی ندارم.»
         
        به شوهرم باج دادم
        مریم وقتی پشت گوشی مصاحبه می‌کند یا بهتر است بگویم درد دل می‌کند، صدایش می‌لرزد. او نیز ۳۰ سال دارد و ۷ سال است که از همسرش جدا شده است.شوهرش اهل علم و فرهنگ است، دکترا دارد، مردی به ظاهر مذهبی و متعصب است، اما وقتی پای عدل و انصاف پیش می‌آید همه چیز عوض می‌شود.
         
        مریم که در رشته زمین‌شناسی متخصص است، تا چندی پیش در رشته صنایع و معادن فعالیت می‌کرد، کاری که وقت‌گیر و سخت بود و او را برای ساعات متمادی از خانه دور نگاه می‌داشت، به خاطر همین مدتی است که به خاطر تربیت دخترش کار را رها کرده است.
         
        از او در مورد درآمدش می‌پرسم می‌گوید: «در آمدی ندارم. نه پس اندازی و نه حقوقی. شوهرم نفقه دخترم را نیز به زور می‌دهد. ماهی ۲۰۰ هزار تومان که با کلی درد سر ۶ ماه است که به طور منظم به حسابم واریز می‌کند. تا قبل از این باید ۴۰۰ هزار تومان هزینه می‌کردم و به مشهد می‌رفتم تا با کلی پی گیری از دادگاه ۲۵۰ هزار تومان  پول را دریافت کنم. برای نفقه بچه.»
         
        دخت ایران: مهریه‌تان را بعد از طلاق نگرفتید؟
        نه تنها مهریه‌ام را نداد برای اینکه از این زندگی خلاص شوم سه دنگ از خانه پدری‌ام را که به نامم کرده بود هم به او دستی دادم تا دست از سرم بردارد. من طلاق می‌خواستم به خاطر همین هیچ‌چیز نتوانستم بگیرم.آن زمان دخترم ۶ ساله بود و هنوز یک سال بود که باید پیشم می‌ماند، اما شوهرم خواست او را از من بگیرد و چون بچه یک سال بعد باز باید به خانه او برمی‌گشت دادم تا بچه را او بزرگ کند. داشتن یک تربیت برای بچه مناسب تر بود تا اینکه دو هوا شود.
         
        دخت ایران: پس چه شد که دخترتان اکنون با شماست؟
        همسرم بلافاصله بعد از جدایی از من ازدواج کرد و دخترم زیردست نامادری افتاد. این زن آن‌قدر دخترم را آزار و شکنجه کرده بود که دخترم به خانه دوستم فرار کرد. آن‌قدر این بچه آسیب‌دیده بود که برایش ۱۳ میلیون دیه در نظر گرفتند و همسر شوهرم محکوم شد اما چون پدرش ولی و قیم او بود، دیه را بخشید و داستان به خوبی و خوشی تمام شد. فقط همسرم حاضر شد که بچه را به من بدهد. و از آن روز داستان نفقه شروع شد.
         
        هر وقت برای گرفتن نفقه می‌رفتم به مشهد کارمندان دادگاه طوری تحقیرآمیز برخورد می‌کردند که انگار من آمده‌ام صدقه بگیرم یا حقی به ناحق از آن‌ها ستانده‌ام.
         
        این بانوی مطلقه می‌گوید: یکی دیگر از مشکلات اقتصادی من ناشی از ناامنی اجتماعی است که ما زنان مطلقه و بیوه در آن نفس می‌کشیم. با ما طوری رفتار می‌شود که انگار بعد از طلاق متعلق به همه جامعه‌ایم. از کارمندی که با من همکار است تا مدیر ساختمان و نگهبان، و حتی کارمندان دادگاه و کسی که برگه‌های طلاق  را صادر می‌کند، همه طور دیگری به انسان نگاه می‌کنند.»
         
        «مشکل اقتصادی؟ زنان مطلقه مشکل اقتصادی ندارند اگر به خواسته‌های این همه مردانی که نفس کشیدن را برایشان مشکل می‌کنند، تن در دهند. انگار جامعه زنان را به این سمت سوق می‌دهد و همه درها به روی آدم بسته می‌شود جز این یک راه که با گشاده دستی در مقابلت می‌گشایند.»
         
        مهریه چه کاره است؟
        از قدیم گفته‌اند سیلی نقد به از حلوای نسیه. این را مهین می‌گوید، زنی ۳۵ساله که از همسرش جدا شده است، اما مهریه‌اش را خیلی قبل از آن گرفته بود.
         
        مهین می‌گوید: «وقتی می‌خواستم با همسرم ازدواج کنم با وجود مخالفت همه اطرافیان گفتم: من مسلمانم. حضرت فاطمه مهریه‌اش را نقد گرفت من هم نقد می‌خواهم. در غیر این صورت ازدواج نمی‌کنم. همسرم که آن روزها آتش عشقش شعله‌ور بود چند گزینه پیشنهاد کرد: اول اینکه یک قطعه زمین در حاشیه تهران به نام من کند، دوم اینکه ده میلیون تومان به حسابم بریزد و سوم اینکه سه دانگ خانه مسکونی که داشت به نامم کند. من زمین حاشیه تهران را قبول کردم چون  اگر مشکلی پیش می‌آمد خدا می‌دانست با خانه‌ای که سه دنگش به نام او بود چه می‌شد کرد.آن زمین آن روزها چیز زیادی نمی ارزید، اما فروشش پول پیش یک خانه را فراهم می‌کرد و همین به من احساس امنیت می‌داد.
         
        زندگی عاشقانه ما شروع شد و چون تب تند زود عرق می‌کند بعد از سه سال کم‌کم همسرم از من سرد شد و سال پنجم پس از ازدواج فهمیدم به من خیانت می‌کند و خانه روی سرم آوار شد. همسرم مرد بی‌پولی نبود و بعد از اینکه همه چیز علنی شد گفت که اگر بخواهم می‌توانم به عنوان زن اول او باقی بمانم. بهانه‌اش این بود که من از او بچه ندارم. او همیشه می‌گفت هنوز زود است. هیچ‌وقت درمان نکرده بودیم، اما بعد فهمیدم یک بچه دو ساله از زن صیغه‌ای‌اش دارد.
         
        همسرم خیلی ساده به من گفت: مهرت را که داده‌ام. اگر قبول کنی از زندگی من بیرون بروی کمک‌هزینه رهن و اجاره خانه را هم به تو می‌دهم.
         
        طلاق توافقی گرفتیم. با آن عشق سوزانی که با من ازدواج کرد چنان سطل آب یخی روی من ریخته بود که کاملاً درهم‌شکسته بودم و حتی اجرت‌المثل و چیزهای دیگر هم از او نخواستم. جهازم را برداشتم و رفتم.»
         
        مهین می‌گوید: «پشتوانه اقتصادی به من عزت نفس داده بود. نمی‌توانم بگویم طلاق خوب است ولی وقتی بعد از سال‌ها زندگی بفهمی ملعبه کوچکی در دست شوهرت بوده‌ای و از این پس ناچار هستی به خاطر نداشتن سرپناه و تأمین مالی، ناظر خوشی او با زن یا زنان دیگری باشی، و به کلفت خانه‌اش بدل شوی، می بینی که بهتر است بروی.
         
        اگر من پشتوانه مالی نداشتم، شاید ناچار می‌شدم به این تحقیر تن در دهم که بعید می‌دانم از چنین شکنجه‌ای خدا هم راضی می‌شد. اما اکنون طلاق برای من نجات‌بخش بوده است.الان هم سختی‌های خود را دارد، اما با کمک‌هزینه‌ای که شوهرم داد تا از زندگی‌اش بیرون بروم، خانه‌ای اجاره کردم که دوباره وبال پدرم نشوم. زمین را فروختم. ارزشش از ۶ سال پیش چندین برابر شده بود و آن را گذاشتم در یک بانک مطمئن و با سود آن به راحتی روزگار می‌گذرانم.ورزش می‌کنم، به کلاس‌های مهارت‌آموزی می روم و برای خودم به زودی کسب و کاری راه می‌اندازم.شاید اشتباه باشد اما می‌خواهم کلمه مرد را از زندگی‌ام حذف کنم. محال است دیگر بتوانم به کسی اطمینان کنم.
         
        طلاق گاه یک موهبت است گاه یک مصیبت، ازدواج گاه یک شکنجه است گاه تعبیر یک رویای شیرین اما هرچه باشد هر انسانی حق دارد چه متأهل، چه مجرد، چه بیوه و چه مطلقه، در شرایط مناسب و توأم بااحساس امنیت و آرامش زندگی کند.»
         
        اما چه کسی باید این آرامش و ضمانت‌های اجرایی آن را فراهم کند؟ در شماره آینده دخت ایران موضوع را بیشتر بررسی خواهیم کرد.
         
         
         
         

        5 نظر | ارسال نظر

              1. user-pic
              2. ۰۱ بهمن ۹۳
                ۱۹:۴۲
          1.  
            خیلی دردناک بود. اما نباید تصور کنیم که همه مردان اینگو نه اند یا هر کس که جدا میشود هیچ حق وحقوقی ندارد یا نمی تواند بگیرد.
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. مهربان
                ۰۲ بهمن ۹۳
                ۱۵:۵۳
          1.  
            متن بسیار خوبی بود.
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. مهین
                ۰۳ بهمن ۹۳
                ۰۱:۴۵
          1.  
            متن بسیار دردناک بود امیدوارم که در زندگی آینده تان موفق باشید
           
          0
           
          0
              1. user-pic
              2. نامشخص
                ۰۵ بهمن ۹۳
                ۱۳:۱۰
          1.  
            فکر نمی کنم قصد نویسنده هم این بوده باشه که همه مردان همین گونه اند، اما ... کم نیستند از این قبیل مشکلات حتی بیشتر
           
          0
           
          0
          1.  
            با سلام و تشکر از نظرات خوانندگان عزیز خدا را هزاران بار شکر که آسیب های اجتماعی درصد کمی از مردم جامعه را درگیر می کنند اما این درصد کم ، درد ها و مشکلاتی چنان عمیق دارند که بازتاب آن می تواند همه جامعه را آزرده کند. چنانکه یک غده تنها بخشی از بدن را درگیر می کند اما دیر رسیدگی کردن و بدخیم شدن آن می تواند کل بدن را از کار بیندازد. کار ما در رسانه ها بازتاب این غده های بیمار پنهان در بدنه فرهنگ اجتماع و قوانین و خانواده است تا قبل از فراگیر شدن مسوولان و مردم به فکر علاج آن بیفتند. زندگی زیبا سهم اغلب ما است اما نباید زندگی تلخ همسایه را ندیده بگیریم .
           
          0
           
          0
          1. ارسال نظر



    1. خبرنامه
      جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

      پایگاه اطلاع رسانی حورا ساده ماده مستر چنگال انجمن سلامت ایران مجله ایرانی انجمن بیان با حجاب سبک زندگی بچه شیعه ها کودک و مادر عمار کلیپ مجتمع نیکوکاری رعد خانواده سرآمد بلاغ سمن فروشگاه اینترنتی محصولات حجاب سلام نو علوم اجتماعی خبر اقتصادی وبلاگ نیوز تعامل تصویر دل چی بپزم؟ ایران زنان به دخت راز۵۷