
تعداد بازدید: 511
به خودم كه آمدم، دیدم قابلمه روی گاز چقدر دلگیرم میكند. دلم خواست از روی گاز برش دارم و تمام محتویات داخلش را بریزم توی ظرفشویی! جلوی خودم را گرفتم. از پشت میز بلند شدم. سینی پیاز و سیبزمینی را عقب راندم و مثل كسی كه خیلی ناگهانی متوجه شده باشد در یك محیط آلوده به ویروسی خطرناك مشغول كار بوده و باید هرچه زودتر جانش را بردارد و فرار كند، از آشپزخانه بیرون زدم.
نگار پشت دستگاه كامپیوتر نشسته بود. به صفحه بازی مقابلش نگاه كردم. ركوردش بهتر از همیشه بود. با دقت و وسواس تمام مراحل تازه را طی میكرد. یك لحظه دلم نیامد بازیاش را خراب كنم. تقصیر این دختر 8 ساله چه بود كه باید مادری مثل من را تحمل میكرد؟! مادری كه عاشق كودكیهای خودش مانده و هرچه میكند نمیفهمد بچههای امروز چطور میتوانند تمام شور و هیجانشان را پای یك صفحه كامپیوتری كوچك بریزند! خواستم برگردم بروم فكری به حال بیچارگیام بكنم كه بازی را نگه داشت و چرخید طرفم.
- «كارم داری مامان؟»
همیشه همین است. به جای اینكه مغزم پر از كلمه شود و بتوانم دهان باز كنم و جوابی روشن بدهم، عضلات صورت حركت میكنند تا شكلكهایی بسازند كه خودم هم به زور میتوانم مفهومشان را بفهمم! نگار خندید. احتمالاً به خاطر شكلكی كه درآورده بودم. بازی را بست. دستگاه را خاموش كرد و بلند شد. دلم سوخت.
- «با تو كاری ندارم مامان. بشین بازیتو بكن.»
جملهای كه اینقدر دیر ادا شده باشد، معلوم است اثر نمیكند. چشمكی زد و دستم را گرفت. فكر كردم چطور تبدیل به چنین مادر بیرحمی شدهام؟! یاد هشت سالگی بیدغدغه خودم كه افتادم، خجالت کشیدم. چقدر حضور مادرِ آن روزها فرق داشت. هیچوقت نفهمیدم مادرم كی ناراحت بود و كی خوشحال. اصلاً انگار همیشه بود، با حواس جمع و روحیهای حمایت كننده. نه مثل من كه تا از خودم خسته میشوم و با آنچه زندگیام را میسازد سر جنگ برمیدارم، كوله بار غصه میشوم روی شانههای نحیف این دختر!
با زحمت و تلاش مرا به بیرون از اتاق كشاند و نگاهی به دور و بر انداخت تا درد مادر را كشف كند! زودتر از آنچه حدس میزدم فهمید.
- «میخوای بریم بیرون؟»
كجای دنیا نوشتهاند جای یك مادر و دختر میتواند تا این اندازه عوض شود؟ حس كردم آنقدر بچه شدهام كه نگار میتواند به راحتی برایم مادری كند. دلم برایش سوخت كه اینقدر زود بزرگ شده است. مانتو روسری را به دستم داد و در حالی كه كلید را توی جیب كوچكش جا میداد، اشاره كرد برویم.
نم باران سبك و پراكندهای كه روی سنگفرش حیاط میبارید هوش از سرم برد. روی پلهها نشستم و با لذت و عمیق بو كشیدم. نگار ایستاد به تماشا. لای یكی از چشمها را باز كردم.
- بو بكش...
- بوی نمه.
- بوی بارونه.
- جای من بودی میدویدی كوچه... مگه نه؟
- شایدم نه.
- خودت همیشه میگی!
- فرق داره خب. الان كه مثل اون وقتا نیست. تو بری كوچه تنهایی. من كه میرفتم كمِكمش ده نفری بودیم!
- مامان؟
- جانم.
- كاش تو همونقدری میموندی تا من به دنیا میومدم... اونوقت با هم دوست میشدیم و میرفتیم كوچه بازی.
- حالاشم میتونیم!
به چشمهای از حدقه درآمده و تعجبزدهاش خیره شدم. فكر كرده بود شوخی میكنم. دستش را گرفتم و دویدیم داخل كوچه. داد زدم بالابلندی و دنبالش كردم. با شیطنت به دنبال یافتن پلهای چیزی بود تا از چنگ من بگریزد. گرم بازی كه شدیم، به جای یك مادر 30 ساله، دختری 8 ساله بودم كه با همكلاسش زیر بارانی نرم به جست و خیز مشغول بود. از لحظه لحظه بازی لذت میبرد و در عمق وجودش اطمینان داشت از این بزرگ شدن و مادر بودن بینهایت به خود مغرور است.
مهرداد كه رسید با یك نگاه به صورت سرخشده من فهمید چه خبر بوده، اما نگار با آب و تاب تمام همه جزئیات را هم تعریف كرد تا پدر خانواده را مطمئن كند به جای یك دختر 8 ساله، دو دختربچه در خانه دارد و باید بیش از اینها مراقبشان باشد. این را شب وقتی با مهرداد در اتاق تنها شدم فهمیدم. وقتی دوباره سخنرانی را شروع كرد و گفت باید اجازه بدهم فرزندم مطابق با شرایط زمان خودش بچگی كند و اصرار نداشته باشم بفهمد در كودكی من چه گذشته است! فكر كردم نه تنها عاقلانه و عادلانه نیست، كه بیانصافی محض است اگر بگذارم این همه نیروی زندگی پای میز كامپیوتری در یك اتاق كوچك از خانهام هدر برود.
نگار پشت دستگاه كامپیوتر نشسته بود. به صفحه بازی مقابلش نگاه كردم. ركوردش بهتر از همیشه بود. با دقت و وسواس تمام مراحل تازه را طی میكرد. یك لحظه دلم نیامد بازیاش را خراب كنم. تقصیر این دختر 8 ساله چه بود كه باید مادری مثل من را تحمل میكرد؟! مادری كه عاشق كودكیهای خودش مانده و هرچه میكند نمیفهمد بچههای امروز چطور میتوانند تمام شور و هیجانشان را پای یك صفحه كامپیوتری كوچك بریزند! خواستم برگردم بروم فكری به حال بیچارگیام بكنم كه بازی را نگه داشت و چرخید طرفم.
- «كارم داری مامان؟»
همیشه همین است. به جای اینكه مغزم پر از كلمه شود و بتوانم دهان باز كنم و جوابی روشن بدهم، عضلات صورت حركت میكنند تا شكلكهایی بسازند كه خودم هم به زور میتوانم مفهومشان را بفهمم! نگار خندید. احتمالاً به خاطر شكلكی كه درآورده بودم. بازی را بست. دستگاه را خاموش كرد و بلند شد. دلم سوخت.
- «با تو كاری ندارم مامان. بشین بازیتو بكن.»
جملهای كه اینقدر دیر ادا شده باشد، معلوم است اثر نمیكند. چشمكی زد و دستم را گرفت. فكر كردم چطور تبدیل به چنین مادر بیرحمی شدهام؟! یاد هشت سالگی بیدغدغه خودم كه افتادم، خجالت کشیدم. چقدر حضور مادرِ آن روزها فرق داشت. هیچوقت نفهمیدم مادرم كی ناراحت بود و كی خوشحال. اصلاً انگار همیشه بود، با حواس جمع و روحیهای حمایت كننده. نه مثل من كه تا از خودم خسته میشوم و با آنچه زندگیام را میسازد سر جنگ برمیدارم، كوله بار غصه میشوم روی شانههای نحیف این دختر!
با زحمت و تلاش مرا به بیرون از اتاق كشاند و نگاهی به دور و بر انداخت تا درد مادر را كشف كند! زودتر از آنچه حدس میزدم فهمید.
- «میخوای بریم بیرون؟»
كجای دنیا نوشتهاند جای یك مادر و دختر میتواند تا این اندازه عوض شود؟ حس كردم آنقدر بچه شدهام كه نگار میتواند به راحتی برایم مادری كند. دلم برایش سوخت كه اینقدر زود بزرگ شده است. مانتو روسری را به دستم داد و در حالی كه كلید را توی جیب كوچكش جا میداد، اشاره كرد برویم.
نم باران سبك و پراكندهای كه روی سنگفرش حیاط میبارید هوش از سرم برد. روی پلهها نشستم و با لذت و عمیق بو كشیدم. نگار ایستاد به تماشا. لای یكی از چشمها را باز كردم.
- بو بكش...- بوی نمه.
- بوی بارونه.
- جای من بودی میدویدی كوچه... مگه نه؟
- شایدم نه.
- خودت همیشه میگی!
- فرق داره خب. الان كه مثل اون وقتا نیست. تو بری كوچه تنهایی. من كه میرفتم كمِكمش ده نفری بودیم!
- مامان؟
- جانم.
- كاش تو همونقدری میموندی تا من به دنیا میومدم... اونوقت با هم دوست میشدیم و میرفتیم كوچه بازی.
- حالاشم میتونیم!
به چشمهای از حدقه درآمده و تعجبزدهاش خیره شدم. فكر كرده بود شوخی میكنم. دستش را گرفتم و دویدیم داخل كوچه. داد زدم بالابلندی و دنبالش كردم. با شیطنت به دنبال یافتن پلهای چیزی بود تا از چنگ من بگریزد. گرم بازی كه شدیم، به جای یك مادر 30 ساله، دختری 8 ساله بودم كه با همكلاسش زیر بارانی نرم به جست و خیز مشغول بود. از لحظه لحظه بازی لذت میبرد و در عمق وجودش اطمینان داشت از این بزرگ شدن و مادر بودن بینهایت به خود مغرور است.
مهرداد كه رسید با یك نگاه به صورت سرخشده من فهمید چه خبر بوده، اما نگار با آب و تاب تمام همه جزئیات را هم تعریف كرد تا پدر خانواده را مطمئن كند به جای یك دختر 8 ساله، دو دختربچه در خانه دارد و باید بیش از اینها مراقبشان باشد. این را شب وقتی با مهرداد در اتاق تنها شدم فهمیدم. وقتی دوباره سخنرانی را شروع كرد و گفت باید اجازه بدهم فرزندم مطابق با شرایط زمان خودش بچگی كند و اصرار نداشته باشم بفهمد در كودكی من چه گذشته است! فكر كردم نه تنها عاقلانه و عادلانه نیست، كه بیانصافی محض است اگر بگذارم این همه نیروی زندگی پای میز كامپیوتری در یك اتاق كوچك از خانهام هدر برود.
***
تماشای صورتش كه در خواب درست شبیه فرشتههاست همیشه از من زنی احساساتی میسازد. بالای سرش مینشینم و بدون آنكه برایم مهم باشد خواب است یا بیدار، برایش تعریف میكنم چقدر خوشحالم از اینكه هست و بیشتر از آن، از اینكه دیوانگیام را درك میكند. همانطور كه چشمش بسته است، دستم را میگیرد و فشار میدهد. خم میشوم و آرام در گوشش زمزمه میكنم: «فردا نوبت قایم باشكه!»
آخرین شماره :
زنان و اعتیاد
در مطالعات روانشناسی آزمایشی انجام میدهند که در آن قورباغهای را داخل قابلمهای پر از آب معمولی میگذارند و قابلمه را روی شعله آتش قرار میدهند. قورباغه هیچ واکنشی در مقابل گرم شدن تدریجی آب از خود نشان نمیدهد تا اینکه پس از مدتی، وقتی متوجه خطر میشود که دیگر کار از کار گذشته و سیستم عصبی بدنش از کار افتاده است. قورباغه دیگر نمیتواند حرکت کند و به سرانجام محتوم خود تن میدهد. یک تصور غلط در مورد اعتیاد که گاه مانند یک دام عمل میکند، توهم «اعتیاد برای دیگران اتفاق میافتد!» است. همین تصور اشتباه مردم را از خطرات اعتیاد غافل کرده و بدتر از آن اینکه عدهای با این باور غلط که «من معتاد نمیشوم.» برای تفریح به سراغ مخدرات میروند و بعد از مدتی به ناگهان میفهمند که دچار چه مصیبتی شدهاند.
اعتیاد... چرا و چگونه؟!
در ارتباط با اعتیاد باید سادهانگاری و سادهاندیشی را کنار گذاشت. بسیاری از افرادی که ادعا میکنند اعتیاد موضوع پیچیدهای است، نگاهی ساده و معمولی به این موضوع دارند و بعنوان یک معلول به آن حمله میکنند.
فرشتههایی برای نجات
بررسی وضعیت فعالیت نهادهای مسئول در موضوع اعتیاد
وقتی «عقل» تعطیل میشود!
چرا زنها معتاد میشوند؟
از تریاک تا آمفتامین
بررسی اعتیاد در زنان
شتری كه نباید سوار شد
مخدر در جهان مدرن با ظاهری آراسته به میان جمع میرود. نیازی به منقل و وافور و ژستهای آن چنانی نیست. میتواند به اندازه یك دارو مفید به نظر برسد.
سیگار نشانه شخصیت شماست!
«برای اونایی که هنرمندند، برای اونایی که دقیقاند، برای اونایی که روشنفکرند، برای اونایی که خوشتیپاند... سیگار کنت!"
ترس از سوسك و اعتیاد در زنان
در برخورد با یك زن معتاد چه رفتاری میكنیم؟
الف- سلام میكنیم
ب- چشمك میزنیم
ج- پیشنهاد ازدواج میدهیم
د- همه موارد
اعتیاد زنانه
اعتیاد زنانه
به همین سادگی
خلاصه: در زیر نمونههایی از انواع اعتیاد را به سمع و نظرتان میرسانیم كه اگر خدای ناكرده مبتلا به یكی از این انواع هستید، آگاه شوید و با خودتان كنار بیایید.
فقط و فقط به خاطر...!
«به شوهرم گفتم به خاطر اینکه پای این و آن به خانهمان باز نشود، حاضرم پا به پای او مواد بکشم. شوهرم ازپیشنهادم به گرمی استقبال کرد، به این ترتیب من به بهانه نجات شوهرم زندگیام را باختم.»
خود غلط بود...
نگاهی به جثه ریز مچاله شده كنار دیوار انداخت. فكر كرد شاید اگر آنهمه خاطره را میشد به یكباره از ذهن پاك كرد، این موجود نحیف اولین چیزی بود كه از مغز و دل و زندگی بیرونش میكرد.
ذغال خوب
دو چیز بیتاثیر نبوده؛ ذغال خوب و رفیق بد! بله امان از رفیق بد که سیگار را داد دستمان و گفت بکش، بقیهاش با من! من اینطوری نبودم که پلنگی بودم برای خودم. امان از...
در مطالعات روانشناسی آزمایشی انجام میدهند که در آن قورباغهای را داخل قابلمهای پر از آب معمولی میگذارند و قابلمه را روی شعله آتش قرار میدهند. قورباغه هیچ واکنشی در مقابل گرم شدن تدریجی آب از خود نشان نمیدهد تا اینکه پس از مدتی، وقتی متوجه خطر میشود که دیگر کار از کار گذشته و سیستم عصبی بدنش از کار افتاده است. قورباغه دیگر نمیتواند حرکت کند و به سرانجام محتوم خود تن میدهد. یک تصور غلط در مورد اعتیاد که گاه مانند یک دام عمل میکند، توهم «اعتیاد برای دیگران اتفاق میافتد!» است. همین تصور اشتباه مردم را از خطرات اعتیاد غافل کرده و بدتر از آن اینکه عدهای با این باور غلط که «من معتاد نمیشوم.» برای تفریح به سراغ مخدرات میروند و بعد از مدتی به ناگهان میفهمند که دچار چه مصیبتی شدهاند.
اعتیاد... چرا و چگونه؟!
در ارتباط با اعتیاد باید سادهانگاری و سادهاندیشی را کنار گذاشت. بسیاری از افرادی که ادعا میکنند اعتیاد موضوع پیچیدهای است، نگاهی ساده و معمولی به این موضوع دارند و بعنوان یک معلول به آن حمله میکنند.
فرشتههایی برای نجات
بررسی وضعیت فعالیت نهادهای مسئول در موضوع اعتیاد
وقتی «عقل» تعطیل میشود!
چرا زنها معتاد میشوند؟
از تریاک تا آمفتامین
بررسی اعتیاد در زنان
شتری كه نباید سوار شد
مخدر در جهان مدرن با ظاهری آراسته به میان جمع میرود. نیازی به منقل و وافور و ژستهای آن چنانی نیست. میتواند به اندازه یك دارو مفید به نظر برسد.
سیگار نشانه شخصیت شماست!
«برای اونایی که هنرمندند، برای اونایی که دقیقاند، برای اونایی که روشنفکرند، برای اونایی که خوشتیپاند... سیگار کنت!"
ترس از سوسك و اعتیاد در زنان
در برخورد با یك زن معتاد چه رفتاری میكنیم؟
الف- سلام میكنیم
ب- چشمك میزنیم
ج- پیشنهاد ازدواج میدهیم
د- همه موارد
اعتیاد زنانه
اعتیاد زنانه
به همین سادگی
خلاصه: در زیر نمونههایی از انواع اعتیاد را به سمع و نظرتان میرسانیم كه اگر خدای ناكرده مبتلا به یكی از این انواع هستید، آگاه شوید و با خودتان كنار بیایید.
فقط و فقط به خاطر...!
«به شوهرم گفتم به خاطر اینکه پای این و آن به خانهمان باز نشود، حاضرم پا به پای او مواد بکشم. شوهرم ازپیشنهادم به گرمی استقبال کرد، به این ترتیب من به بهانه نجات شوهرم زندگیام را باختم.»
خود غلط بود...
نگاهی به جثه ریز مچاله شده كنار دیوار انداخت. فكر كرد شاید اگر آنهمه خاطره را میشد به یكباره از ذهن پاك كرد، این موجود نحیف اولین چیزی بود كه از مغز و دل و زندگی بیرونش میكرد.
ذغال خوب
دو چیز بیتاثیر نبوده؛ ذغال خوب و رفیق بد! بله امان از رفیق بد که سیگار را داد دستمان و گفت بکش، بقیهاش با من! من اینطوری نبودم که پلنگی بودم برای خودم. امان از...













وای کاش که پدر و مادرها کمی برای بچه هاشون وقت بذاران و گاهی اوقات خودشون رو جای بچه هاشون بذاران واقعاَاونموقع است که هم کودک درونشون خوشحال می شه و هم کودک خودشون .لذت بردم از داستانکتون. ممنون و موفق باشید.
سلام اول هر کلام خسته نباشید.داستانک زیبایی بود. من رو یاد کلامی زیبا از بزرگی انداختید که : فرزندان زمان خود باشید.اما با این مثال عربی نمی توانم کنار بیام که (( هذان عجیبان هما ابرد من یخ شیخ یتسبی یتسبی هو فی شیخ.)) دو چیز عجیب سردتر از یخ وجود دارند پیری که بچه میشه و بچه ای که ادای پیرها رو در میاره.
سلام متاسفم که شمارههای پیش از دست رفته ... و خوشحالم که همچنان هستید. این داستان هم مثل همیشه زیباست. از حس و حال عجیبی که دارد لذت بردم. موفق باشید.
زهرای نازنین، داستان را خواندم ،بسیار آرام و دلنشین بود ،قلم روان شما لطافت موضوع را چند برابر میکند. پیوسته موفق باشید.
به نظرم من این نویسنده رو میشناسم. روانشناسی رودهن همکلاس بودیم گمونم. خوشحالم که قلمی به این زیبایی داره و متاسفم که وقتی هم کلاس بودیم نشناختمش!
جناب آقای شاهین از اینکه مخاطب نشریه ما هستید خوشحالم. امیدوارم از این پس هم مطالب را پیگیری نموده و نظرات خود را برای ما بگذارید. اما تشابه اسمی و (یا) ظاهری بنده را با همکلاستان در روانشاسی رودهن جدی نگیرید. چون گرچه روانشناسی همواره یکی از مباحث مورد علاقه من بوده... ولی هرگز در این رشته تحصیل نکرده ام.
قشنگ بود .
خانم فرجی ازتون گله دارم شدید.... چرا آپ نميکنید؟! خسته شدم از بس اومدم هنوز رو همین مطالب بود! گاهنامه راه انداختین مگه؟! آدم چقدر صبر کنه واسه خوندن مطلب جدید تو این سایت بابا!!! (شاگرد پررو به من میگنها!!!)
قشنگ بود و یه کم رویایی شاید !