سیاست در سه گام
گام اول کشوری که چندین هزار سال تاریخ تمدن را بر دوش می‌کشد، به طور حتم فرهنگ دیرینه و کهنی نیز از آن خود دارد. ایران از قرنها و هزاره‌های پیش همواره فرهنگ آزاده بودن را در سابقه خود نشان...
ادامه ...
دعوت به همکاری
اندازه متن: بزرگتر کوچکتر
تعداد بازدید: 847
به خودم كه آمدم، دیدم قابلمه روی گاز چقدر دلگیرم می‌كند. دلم خواست از روی گاز برش دارم و تمام محتویات داخلش را بریزم توی ظرفشویی! جلوی خودم را گرفتم. از پشت میز بلند شدم. سینی پیاز و سیب‌زمینی را عقب راندم و مثل كسی كه خیلی ناگهانی متوجه شده باشد در یك محیط آلوده به ویروسی خطرناك مشغول كار بوده و باید هرچه زودتر جانش را بردارد و فرار كند، از آشپزخانه بیرون زدم.
نگار پشت دستگاه كامپیوتر نشسته بود. به صفحه بازی مقابلش نگاه كردم. ركوردش بهتر از همیشه بود. با دقت و وسواس تمام مراحل تازه را طی می‌كرد. یك لحظه دلم نیامد بازی‌اش را خراب كنم. تقصیر این دختر 8 ساله چه بود كه باید مادری مثل من را تحمل می‌كرد؟! مادری كه عاشق كودكی‌های خودش مانده و هرچه می‌كند نمی‌فهمد بچه‌های امروز چطور می‌توانند تمام شور و هیجانشان را پای یك صفحه كامپیوتری كوچك بریزند! خواستم برگردم بروم فكری به حال بیچارگی‌ام بكنم كه بازی را نگه داشت و چرخید طرفم.
- «كارم داری مامان؟»
همیشه همین است. به جای اینكه مغزم پر از كلمه شود و بتوانم دهان باز كنم و جوابی روشن بدهم، عضلات صورت حركت می‌كنند تا شكلك‌هایی بسازند كه خودم هم به زور می‌توانم مفهومشان را بفهمم! نگار خندید. احتمالاً به خاطر شكلكی كه درآورده بودم. بازی را بست. دستگاه را خاموش كرد و بلند شد. دلم سوخت.
- «با تو كاری ندارم مامان. بشین بازی‌تو بكن.»
جمله‌ای كه اینقدر دیر ادا شده باشد، معلوم است اثر نمی‌كند. چشمكی زد و دستم را گرفت. فكر كردم چطور تبدیل به چنین مادر بی‌رحمی شده‌ام؟! یاد هشت سالگی بی‌دغدغه خودم كه افتادم، خجالت کشیدم. چقدر حضور مادرِ آن روزها فرق داشت. هیچوقت نفهمیدم مادرم كی ناراحت بود و كی خوشحال. اصلاً انگار همیشه بود، با حواس جمع و روحیه‌ای حمایت كننده. نه مثل من كه تا از خودم خسته می‌شوم و با آنچه زندگی‌ام را می‌سازد سر جنگ برمی‌دارم، كوله بار غصه می‌شوم روی شانه‌های نحیف این دختر!
با زحمت و تلاش مرا به بیرون از اتاق كشاند و نگاهی به دور و بر انداخت تا درد مادر را كشف كند! زودتر از آنچه حدس می‌زدم فهمید.
- «می‌خوای بریم بیرون؟»
كجای دنیا نوشته‌اند جای یك مادر و دختر می‌تواند تا این اندازه عوض شود؟ حس كردم آنقدر بچه شده‌ام كه نگار می‌تواند به راحتی برایم مادری كند. دلم برایش سوخت كه اینقدر زود بزرگ شده است. مانتو روسری را به دستم داد و در حالی كه كلید را توی جیب كوچكش جا می‌داد، اشاره كرد برویم.
نم باران سبك و پراكنده‌ای كه روی سنگ‌فرش حیاط می‌بارید هوش از سرم برد. روی پله‌ها نشستم و با لذت و عمیق بو كشیدم. نگار ایستاد به تماشا. لای یكی از چشم‌ها را باز كردم.
- بو بكش...
- بوی نمه.
- بوی بارونه.
- جای من بودی می‌دویدی كوچه... مگه نه؟
- شایدم نه.
- خودت همیشه می‌گی!
- فرق داره خب. الان كه مثل اون وقتا نیست. تو بری كوچه تنهایی. من كه می‌رفتم كمِ‌كمش ده نفری بودیم!
- مامان؟
- جانم.
- كاش تو همونقدری می‌موندی تا من به دنیا میومدم... اونوقت با هم دوست می‌شدیم و می‌رفتیم كوچه بازی.
- حالاشم می‌تونیم!
به چشم‌های از حدقه درآمده و تعجب‌زده‌اش خیره شدم. فكر كرده بود شوخی می‌كنم. دستش را گرفتم و دویدیم داخل كوچه. داد زدم بالابلندی و دنبالش كردم. با شیطنت به دنبال یافتن پله‌ای چیزی بود تا از چنگ من بگریزد. گرم بازی كه شدیم، به جای یك مادر 30 ساله، دختری 8 ساله بودم كه با هم‌كلاسش زیر بارانی نرم به جست و خیز مشغول بود. از لحظه لحظه بازی لذت می‌برد و در عمق وجودش اطمینان داشت از این بزرگ شدن و مادر بودن بی‌نهایت به خود مغرور است.
مهرداد كه رسید با یك نگاه به صورت سرخ‌شده من فهمید چه خبر بوده، اما نگار با آب و تاب تمام همه جزئیات را هم تعریف كرد تا پدر خانواده را مطمئن كند به جای یك دختر 8 ساله، دو دختربچه در خانه دارد و باید بیش از اینها مراقبشان باشد. این را شب وقتی با مهرداد در اتاق تنها شدم فهمیدم. وقتی دوباره سخنرانی را شروع كرد و گفت باید اجازه بدهم فرزندم مطابق با شرایط زمان خودش بچگی كند و اصرار نداشته باشم بفهمد در كودكی من چه گذشته است! فكر كردم نه تنها عاقلانه و عادلانه نیست، كه بی‌انصافی محض است اگر بگذارم این همه نیروی زندگی پای میز كامپیوتری در یك اتاق كوچك از خانه‌ام هدر برود.
***
تماشای صورتش كه در خواب درست شبیه فرشته‌هاست همیشه از من زنی احساساتی می‌سازد. بالای سرش می‌نشینم و بدون آنكه برایم مهم باشد خواب است یا بیدار، برایش تعریف می‌كنم چقدر خوشحالم از اینكه هست و بیشتر از آن، از اینكه دیوانگی‌ام را درك می‌كند. همانطور كه چشمش بسته است، دستم را می‌گیرد و فشار می‌دهد. خم می‌شوم و آرام در گوشش زمزمه می‌كنم: «فردا نوبت قایم باشكه!»
نظرات [9]
میترا    شنبه، ۴ مهر ۸۸ :: ۹:۴۷ صبح
وای کاش که پدر و مادرها کمی برای بچه هاشون وقت بذاران و گاهی اوقات خودشون رو جای بچه هاشون بذاران واقعاَ‌اونموقع است که هم کودک درونشون خوشحال می شه و هم کودک خودشون .لذت بردم از داستانکتون. ممنون و موفق باشید.
مصطفی    یکشنبه، ۱۲ مهر ۸۸ :: ۱۱:۱۷ صبح
سلام اول هر کلام خسته نباشید.داستانک زیبایی بود. من رو یاد کلامی زیبا از بزرگی انداختید که : فرزندان زمان خود باشید.اما با این مثال عربی نمی توانم کنار بیام که (( هذان عجیبان هما ابرد من یخ شیخ یتسبی یتسبی هو فی شیخ.)) دو چیز عجیب سردتر از یخ وجود دارند پیری که بچه میشه و بچه ای که ادای پیرها رو در میاره.
آناهيد    شنبه، ۲۵ مهر ۸۸ :: ۱۱:۵۰ صبح
سلام متاسفم که شماره‌های پیش از دست رفته ... و خوشحالم که همچنان هستید. این داستان هم مثل همیشه زیباست. از حس و حال عجیبی که دارد لذت بردم. موفق باشید.
بهار داعی    جمعه، ۱ آبان ۸۸ :: ۷:۱۹ صبح
زهرای نازنین، داستان را خواندم ،بسیار آرام و دلنشین بود ،قلم روان شما لطافت موضوع را چند برابر می‌کند. پیوسته موفق باشید.
شاهین    شنبه، ۱۶ آبان ۸۸ :: ۱۱:۰۰ صبح
به نظرم من این نویسنده رو می‌شناسم. روانشناسی رودهن هم‌کلاس بودیم گمونم. خوشحالم که قلمی به این زیبایی داره و متاسفم که وقتی هم کلاس بودیم نشناختمش!
زهرا فرجي    دوشنبه، ۱۸ آبان ۸۸ :: ۲:۵۹ بعدازظهر
جناب آقای شاهین از اینکه مخاطب نشریه ما هستید خوشحالم. امیدوارم از این پس هم مطالب را پیگیری نموده و نظرات خود را برای ما بگذارید. اما تشابه اسمی و (یا) ظاهری بنده را با هم‌کلاس‌تان در روانشاسی رودهن جدی نگیرید. چون گرچه روانشناسی همواره یکی از مباحث مورد علاقه من بوده... ولی هرگز در این رشته تحصیل نکرده ام.
روناک    چهارشنبه، ۲۰ آبان ۸۸ :: ۴:۵۴ بعدازظهر
قشنگ بود .
سميه    یکشنبه، ۲۴ آبان ۸۸ :: ۰:۵۱ بعدازظهر
خانم فرجی ازتون گله دارم شدید.... چرا آپ نميکنید؟! خسته شدم از بس اومدم هنوز رو همین مطالب بود! گاهنامه راه انداختین مگه؟! آدم چقدر صبر کنه واسه خوندن مطلب جدید تو این سایت بابا!!! (شاگرد پررو به من می‌گن‌ها!!!)
محمد    شنبه، ۸ خرداد ۸۹ :: ۵:۵۹ بعدازظهر
قشنگ بود و یه کم رویایی شاید !
- تذکر: تنها نظرات فارسی درج می شود،لطفا دقت فرمایید.



اطلاعات شما ذخيره شود ؟



زهرا فرجی
info@dokhtiran.com
www.dokhtiran.com
آخرین شماره :
سیاست در سه گام
گام اول کشوری که چندین هزار سال تاریخ تمدن را بر دوش می‌کشد، به طور حتم فرهنگ دیرینه و کهنی نیز از آن خود دارد. ایران از قرنها و هزاره‌های پیش همواره فرهنگ آزاده بودن را در سابقه خود نشان...

نقش زنان در انقلاب اسلامی
نقش زنان در انقلاب اسلامی در بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی

بیداری اسلامی در امتداد انقلاب ایران
ماجرای تسخیر لانه جاسوسی پیش آمد و من حدود یک سال در آنجا بودم.

تبیین نقش زنان در پیروزی انقلاب اسلامی
«شما زنان دلیر در این پیروزی پیش‌قدم بودید و هستید... ما همگی مرهون شجاعت‌های شما زنان شیردل هستیم.»

روی خط زمان
مهمترین اتفاقات بیداری اسلامی در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا در سال 2011

ضرورت ثبت نقش بانوان در تاریخ معاصر
«اگر زنان در انقلاب ایران شرکت نمی‏‌کردند، این انقلاب به ثمر نمی‏‌رسید...»

نقش زن مسلمان ایرانی در بیداری اسلامی
سخنرانانی که از دنیای اسلام آمده بودند حرف‌های مهمی درباره زنان برای گفتن داشتند.

زنان در انقلاب اسلامی
هر اقدام بزرگ در جهت تکامل و اصطلاح جامعه خصوصا در مقیاس انقلابی‌اش، باید با محوریت زن به شکل صحیح آن باشد.

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
فرهنگ شهادت و ایثار ارثیه‌ای از حادثه عاشورا‌ست که ملت ایران به کشورهای منطقه و جهان هدیه نموده است

زنان ایرانی پرورش نسل شجاع و مومن را به ما بیاموزند
گفتگو با دکتر شیما العقالی، فعال انقلابی مصر

انقلاب مصر و «علیاء» برهنه!
حرف اصلی علیاء این بود که انقلاب مصر، نباید یک انقلاب اسلامی باشد!

احساسات سرکوب شده و قلبهای دردمند
آنچه در بحرین اتفاق می‌افتد، در واقع جنگ تغییر هویت است.

زنان فعال و مدافع حقوق بشر در بحرین
خانواده آل خلیفه نمی‌خواهد کسانی باشند که از حقوق مردم دفاع کنند و بی‌عدالتی‌ها را به گوش جهان برسانند.

جنگ سرد؛ سرب داغ
معمر قذافی تیم محافظان خود را از میان دوشیزگانی از کشورهای مختلف انتخاب می‌کرد.

سه نگاه زنانه تونسی
«به دنبال آزادی‌ام به عنوان یک مسلمان مومنه هستم»

زنان پشت نقاب حكومت
نکته جالب در مورد زنان عربستان، مصرف بالای لوازم آرایش و زیورآلات است!

زنان در کویت
زنان کویت از بارزترین حقوق خود یعنی حق رأی دادن و نمایندگی مجلس محروم می‌باشند.

بهترین هدیه
این بهترین هدیه سالگرد آشنایی مونه!

انقلابیون مجازی!
نگاهی بر فعالیت زنان انقلابهای بیداری اسلامی در فضای مجازی

آواز سوپرانوی مده‌آ، در وصف آزادی
مبارزه پنهان و ساده ساره از غيبت در كلاس‌هاي تئوری شروع شد. !

بلاگر زن سوری یا مرد آمریکایی؟!
جایی در این کره خاکی، فردی خیالی ساخته شده و در وبلاگی به شخصیتش پر و بال داده می‌شود.

تبليغات:
The Gazette
باشگاه سمن
گروه تی تی آرا
جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

نام و نام خانوادگی:
موبایل:
ایمیل شما:
بازديد امروز:251
بازديد ديروز: 631
بازديد از ابتدا:616165
بازدید کننده :
بازدید کننده آنلاین: 11