بیدغدغه و آسوده، آرام به مانتو جیبدار صورتی رنگی كه گلهای زرد و آجری کمرنگی داشت، چشم دوخته بود. كمی دورتر صدای جدی و تقریبا ناراحتی را شنید: «... واه واه... آخرالزمون شده! بلا به دور، این لباسهای جلف چیه میپوشن؟ «خانوادههاشون هیچی نمیگن یعنی؟ همینه وضع مملكت این شده دیگه...!»

مردد شد و ناگهان حس کرد بند دلش پاره شد: «نكنه مامان بگه این چیه خریدی؟ نكنه بگه این جلفه؟!»
باز هم به مانتوها نگاه كرد، اما نتوانست ریشه تردید را قطع کند! بیخیال شد و آرام از كنار مانتوفروشی رد شد. آفتاب مستقیم روی شال سیاهش میتابید...
خیلی قشنگ بود ...