پرتقال‌فروشی که یافت نشد!
یکی از دلایل عمده طرح چنین پیشنهادی، روابط نامناسب دختران و پسران در دانشگاهها اعلام شده است. اما آیا شرایط فرهنگی و اخلاقی نامناسب دانشجویان در دانشگاهها تنها به دلیل دوجنسیتی بودن محیطهای آموزشی است؟! متاسفانه برخی به جای حل مساله، صورت مساله را به طور کامل پاک می‌کنند‍! دانشجویی که با تمام انرژی جوانی خود، مانند چله از کمان دررفته، از دبیرستان وارد دانشگاه می‌شود و به راحتی جنس دیگر را در کنار خود می‌بیند، چگونه باید نحوه تعامل مناسب و درست با جنس دیگر را بلد باشد؟! آیا در دبیرستان به او آموزش داده‌ایم؟ آیا رسانه‌های عمومی، صدا و سیما و سینما به او آموزش داده است؟! آیا برای خانواده‌ها آنقدر فرهنگ‌سازی کرده‌ایم که به فرزندان خود هنجارهای اجتماعی را آموزش دهند؟!
ادامه ...
اندازه متن: بزرگتر کوچکتر
تعداد بازدید: 336
پدربزرگ كه فوت شد، نوه محبوبش كه من بودم در كویر با تماشای ستاره‌ها و نقشه‌برداری از تغییرات جغرافیایی آن خوش بودم. پروژه‌ای كه سال‌ها آرزویش را كرده بودم و حالا درست وقتی به عهده‌ام گذاشته شده بود كه پدربزرگ رخت سفر به آخرت می‌بست.
خبر را سه روز دیرتر به من دادند. تلفن همراهم آنتن نمی‌داد، خودم هم كه آنقدری زرنگ نبودم که بخواهم هر روز تماس بگیرم و احوال بپرسم. سه روز هم مدت كمی نیست. این را از آنجا فهمیدم كه مادر خودش خبر را به من داد و وقتی هم كه می‌گفت لرزشی در صدایش نبود. در عرض سه روز آنقدری آرام شده بود كه بتواند خبر را خودش به من بدهد و نگذارد بفهمم چقدر دوست داشته آنجا باشم و چقدر بایست آنجا می‌بودم. گرچه وقتی خبر را داد، تاكید هم كرد كه لازم نیست كاری بكنم و همه می‌دانند من كجا هستم و به چه كار مهمی مشغول؛ ولی مگر به حرف او بود؟! برای اولین بار در عمرم حس می‌كردم نه فقط برای مادر، نه فقط برای دلخوشی مادربزرگی كه چشم به راه من داشت، به خاطر دل خودم باید كاری را كه لازم است بكنم.
آنهمه وسواس برای انجام دقیق كار در یك لحظه ناپدید شد. همه گروه فهمیدند اتفاق ناگواری افتاده است. نخواستم بگویم چه خبر شده. برای آنها چه فرقی می‌كرد؟ دوست نداشتم به آنها كه پدربزرگ را نمی‌شناختند بگویم او رفته است. مثل آنكه دلم بخواهد این خبر را فقط كسانی بشنوند كه از ته دل ناراحت شوند. كسانی كه بدون حضور او چیزی در دنیا كم بیاورند. مثل خود من كه حالا خاطرات با او بودن در ذهنم مرور می‌شد و لحظه به لحظه بیشتر از خودم می‌پرسیدم مگر بدون او هم می‌شود؟!
از پیچ كوچه كه پیچیدم، دیدن خانه پوشیده در پرچم‌های سیاه تسلیت نفسم را برید. انگار نه انگار این همان خانه قدیمی بود كه آجرهای سه سانتی قرمز رنگش نوروز هر سال از تمیزی به برق می‌افتاد و شاخه‌های سبز پوشیده از شكوفه‌های سفید و زرد و بنفش مثل رنگین‌كمان بعد از بارانی لطیف، زیبایی خود را به رخ می‌كشید. چقدر پدربزرگ عاشق اینها بود. چقدر این پوشش سیاه جای خالی او را فریاد می‌زد.



وارد خانه كه شدم، همه‌چیز بدتر شد. جز رنگ سیاهی كه انگار راه تنفسم را گرفته بود، چیز دیگری نمی‌دیدم. انگار همه كس و همه چیز آنقدر در تاریكی فرو رفته باشند كه نشود چیزی را دید. یك سیاهی محض كه بعید می‌دانم خود پدربزرگ هم می‌توانست تحملش كند. مادربزرگ كه كنار دیوار روی تك مبلی نشسته بود به دیدنم لبخند زد. خجالت‌زده جلو رفتم، در آغوش كشیدمش و بغضم تركید. مادربزرگ آرام دستی به پشتم كشید و اجازه داد گریه كنم. بعد هم انگار به جای اندوه، ذوقی ته دلش جوانه زده باشد زیر گوشم زمزمه كرد: «قول بده نوبت منم كه رسید همینطوری بیای.»
دلم بیشتر گرفت. مادربزرگ اهل كنایه نبود كه فكر كنم از دیر آمدنم ناراحت است. بیشتر شبیه این بود كه بگوید چه خوب كه گریه‌ها تمام شده و حالا همه هستند برای دلداری تو. اما این هم نبود. نگاه مشتاقش كه سراپایم را به برانداز نشست، تازه فهمیدم ناخواسته سفارش پدربزرگ را اجابت كرده‌ام. از بس كه گفته بود بعد از رفتن من سیاه نپوشید و از بس كه عجله كرده بودم برای آمدن و یادم رفته بود آداب مراسم درگذشت را به جا بیاورم. حس كردم نه فقط مادربزرگ به پیراهن سفیدی كه تنم بود خیره است، پدربزرگ هم از گوشه دیگر اتاق، از داخل آن قاب نقره‌ای كوچك كه مادربزرگ نگذاشته بود نوار سیاه به گوشه‌اش بچسبانند، رنگ لباس مرا میان آنهمه تیرگی نفس می‌كشید.
نظرات [4]
نسیم    چهارشنبه، ۴ آذر ۸۸ :: ۰:۲۶ صبح
یاد زنده یاد نادر ابراهیمی افتادم که تو آخرین نامه از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم می نویسد: "اینک احساس و اقرار می کنم که آرزویی مانده است- آرزویی برآورده نشده - و آن این است که تو را از پی مرگم اشک ریزان و نالان و فریادزنان و نفرین کنان نبینم همچنان که فرزندانم را دوستانم را یاران و هم اندیشانم را...." روحش شاد! تشکر.
آناهيد    یکشنبه، ۱۵ آذر ۸۸ :: ۱۰:۱۵ بعدازظهر
به شکلی باورناپذیر دور از انتظار بود. توقع نداشتم. بستر انتخابی داستان را اصلا نپسندیدم. همه چیز آشفته است. نمی‌فهمم چرا!!!
نغمه    یکشنبه، ۲۲ آذر ۸۸ :: ۱۱:۴۳ بعدازظهر
جزئیات نوشته انقدر ظریف و با دقت انتخاب شده که منو یاد 5 سال پیش وقتی پدربزرگمو از دست دادم افتادم...هنوز تعریفی برای احساسم ... چیزایی که میدیدم و می شنیدم نمی تونم بکنم. برعکس اناهید من کاملا پسندیدم...بعضی چیزا خیلی ناباورانه آدم رو یاد خاطراتی میندازه که خیلی وقته فراموش شدن
حسين    یکشنبه، ۱۳ دی ۸۸ :: ۲:۰۴ بعدازظهر
اين ديدگاه انتقادی نسبت به استفاده از رنگ مشکی در داستان جذابیت پیدا کرده است. نگارش طوری بوده که گویی اصلاَ بحث رنگ مطرح نیست اما آنچه در نهایت توی چشم می‌زند همین موضوع رنگ و سیاهی است. گرچه بنده مشکی را برای عزا بسیار مناسب می‌دانم و تا امروز هم فکر نکرده بودم شاید هر رنگ دیگری بتواند بار اندوه خاصی را القا کند اما این داستان و زیرلایه های زیرکانه آن برایم جذاب بود. خسته نباشید.
- تذکر: تنها نظرات فارسی درج می شود،لطفا دقت فرمایید.



اطلاعات شما ذخيره شود ؟
زهرا فرجی
info@dokhtiran.com
www.dokhtiran.com
آخرین شماره :
پرتقال‌فروشی که یافت نشد!
یکی از دلایل عمده طرح چنین پیشنهادی، روابط نامناسب دختران و پسران در دانشگاهها اعلام شده است. اما آیا شرایط فرهنگی و اخلاقی نامناسب دانشجویان در دانشگاهها تنها به دلیل دوجنسیتی بودن محیطهای آموزشی است؟! متاسفانه برخی به جای حل مساله، صورت مساله را به طور کامل پاک می‌کنند‍! دانشجویی که با تمام انرژی جوانی خود، مانند چله از کمان دررفته، از دبیرستان وارد دانشگاه می‌شود و به راحتی جنس دیگر را در کنار خود می‌بیند، چگونه باید نحوه تعامل مناسب و درست با جنس دیگر را بلد باشد؟! آیا در دبیرستان به او آموزش داده‌ایم؟ آیا رسانه‌های عمومی، صدا و سیما و سینما به او آموزش داده است؟! آیا برای خانواده‌ها آنقدر فرهنگ‌سازی کرده‌ایم که به فرزندان خود هنجارهای اجتماعی را آموزش دهند؟!

گذری در دانشگاه‌های مختلط
دانشگاه نام مقدسی دارد. از آن مكان‌هایی است كه آدم با شنیدن اسمش هم به غرور می‌رسد. داشتن چندین دانشگاه با آموزش‌های تخصصی متفاوت برای هر كشوری جزو افتخارات محسوب می‌شود؛ چه رسد به برپایی دانشگاهی كه با پذیرش عنوان...

دختر با دختر؛ پسر با پسر!
پسر و دختر؛ در کنار هم؟ این که دو جنس دختر و پسر در کنار هم بنشینند و کسب علم و فیض کنند، یکی از موضوعاتی است که دغدغه امروز بخشی از جامعه شده است. هر کس با توجه به...

پشت مرزهای شیشه‌ای
گذری در دانشگاه امام صادق
«عدم رعایت مسایل اخلاقی در دانشگاه‌ها به خصوص درشهرستان‌های کوچک سبب تسری آن در کل جامعه می‌شود و اگر دانشگاه‌ها تک جنسیتی باشد هدف‌ها مشخص شده و درس خواندن به عنوان هدف اصلی دانشجویان قرار می‌گیرد.»


شهر زنان
گذری در دانشگاه دخترانه الزهرا
«تک جنسیتی شدن دانشگاه‌ها در پیشگیری از آسیب‌های جنسیتی تاثیر چندانی ندارد، بلکه باید از سانسور آموزش‌های جنسی اسلام دست برداریم.»


آیا مسئولین با تفکیک موافقند؟
خبر جداسازی دختران و پسران توسط پرده در كلاسهای دانشگاه به گوش امام(ره) رسید و ایشان ناراحت از این اقدام، به فرزند خود دستور داد موضوع را بررسی كند و از فردای آن روز نشانی از اینگونه اقدامات در دانشگاهها نباشد.

دانشگاه صورتی، دانشگاه آبی!
دخترانه یا پسرانه، مسئله این است! سال اول دانشگاه بودیم و ترم اولی، یکی از دوستانمان دانشگاه قبول نشده بود و هنوز داشت برای کنکور سال بعد درس می‌خواند. یک روز تصمیم گرفتیم با بچه‌های قدیمی مدرسه برویم دیدنش. از...

انتخاب
«دخترم برو فرم انتخاب رشته رو بیار تا با دقت کد این رشته‌ها رو واردش کنیم.»

دانشگاههای تک جنسیتی
نظرات افراد مختلف...
یک دانشجوی دختر ترم اولی: این هم از شانس منه ملیحه جون!
یک دانشجوی پسر ترم آخری: ما که خرمان از پل گذشت، خودمان جا ماندیم!


طرح تفکیک جنسی یا جنسیتی دانشگاه
اگر طرح تک جنسیتی کردن دانشگاهها اجرا شود، چه می شود؟!

بالاخره که چی؟
خوب، وقتی بلد نیستند تو شصت و شش وجب محیط دانشگاه، چطور باید برخورد کنند، پس فردا تو جامعه هم خوب بلد نیستند دیگر!

جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

نام و نام خانوادگی:
موبایل:
ایمیل شما:
بازديد امروز:196
بازديد ديروز: 165
بازديد از ابتدا:135236
بازدید کننده :
بازدید کننده آنلاین: 4