زنان و اعتیاد
در مطالعات روانشناسی آزمایشی انجام می‌دهند که در آن قورباغه‌ای را داخل قابلمه‌ای پر از آب معمولی می‌گذارند و قابلمه را روی شعله آتش قرار می‌دهند. قورباغه هیچ واکنشی در مقابل گرم شدن تدریجی آب از خود نشان نمی‌دهد تا اینکه پس از مدتی، وقتی متوجه خطر می‌شود که دیگر کار از کار گذشته و سیستم عصبی بدنش از کار افتاده است. قورباغه دیگر نمی‌تواند حرکت کند و به سرانجام محتوم خود تن می‌دهد. یک تصور غلط در مورد اعتیاد که گاه مانند یک دام عمل می‌کند، توهم «اعتیاد برای دیگران اتفاق می‌افتد!» است. همین تصور اشتباه مردم را از خطرات اعتیاد غافل کرده و بدتر از آن اینکه عده‌ای با این باور غلط که «من معتاد نمی‌شوم.» برای تفریح به سراغ مخدرات می‌روند و بعد از مدتی به ناگهان می‌فهمند که دچار چه مصیبتی شده‌اند.
ادامه ...
اندازه متن: بزرگتر کوچکتر
تعداد بازدید: 477
پدربزرگ كه فوت شد، نوه محبوبش كه من بودم در كویر با تماشای ستاره‌ها و نقشه‌برداری از تغییرات جغرافیایی آن خوش بودم. پروژه‌ای كه سال‌ها آرزویش را كرده بودم و حالا درست وقتی به عهده‌ام گذاشته شده بود كه پدربزرگ رخت سفر به آخرت می‌بست.
خبر را سه روز دیرتر به من دادند. تلفن همراهم آنتن نمی‌داد، خودم هم كه آنقدری زرنگ نبودم که بخواهم هر روز تماس بگیرم و احوال بپرسم. سه روز هم مدت كمی نیست. این را از آنجا فهمیدم كه مادر خودش خبر را به من داد و وقتی هم كه می‌گفت لرزشی در صدایش نبود. در عرض سه روز آنقدری آرام شده بود كه بتواند خبر را خودش به من بدهد و نگذارد بفهمم چقدر دوست داشته آنجا باشم و چقدر بایست آنجا می‌بودم. گرچه وقتی خبر را داد، تاكید هم كرد كه لازم نیست كاری بكنم و همه می‌دانند من كجا هستم و به چه كار مهمی مشغول؛ ولی مگر به حرف او بود؟! برای اولین بار در عمرم حس می‌كردم نه فقط برای مادر، نه فقط برای دلخوشی مادربزرگی كه چشم به راه من داشت، به خاطر دل خودم باید كاری را كه لازم است بكنم.
آنهمه وسواس برای انجام دقیق كار در یك لحظه ناپدید شد. همه گروه فهمیدند اتفاق ناگواری افتاده است. نخواستم بگویم چه خبر شده. برای آنها چه فرقی می‌كرد؟ دوست نداشتم به آنها كه پدربزرگ را نمی‌شناختند بگویم او رفته است. مثل آنكه دلم بخواهد این خبر را فقط كسانی بشنوند كه از ته دل ناراحت شوند. كسانی كه بدون حضور او چیزی در دنیا كم بیاورند. مثل خود من كه حالا خاطرات با او بودن در ذهنم مرور می‌شد و لحظه به لحظه بیشتر از خودم می‌پرسیدم مگر بدون او هم می‌شود؟!
از پیچ كوچه كه پیچیدم، دیدن خانه پوشیده در پرچم‌های سیاه تسلیت نفسم را برید. انگار نه انگار این همان خانه قدیمی بود كه آجرهای سه سانتی قرمز رنگش نوروز هر سال از تمیزی به برق می‌افتاد و شاخه‌های سبز پوشیده از شكوفه‌های سفید و زرد و بنفش مثل رنگین‌كمان بعد از بارانی لطیف، زیبایی خود را به رخ می‌كشید. چقدر پدربزرگ عاشق اینها بود. چقدر این پوشش سیاه جای خالی او را فریاد می‌زد.



وارد خانه كه شدم، همه‌چیز بدتر شد. جز رنگ سیاهی كه انگار راه تنفسم را گرفته بود، چیز دیگری نمی‌دیدم. انگار همه كس و همه چیز آنقدر در تاریكی فرو رفته باشند كه نشود چیزی را دید. یك سیاهی محض كه بعید می‌دانم خود پدربزرگ هم می‌توانست تحملش كند. مادربزرگ كه كنار دیوار روی تك مبلی نشسته بود به دیدنم لبخند زد. خجالت‌زده جلو رفتم، در آغوش كشیدمش و بغضم تركید. مادربزرگ آرام دستی به پشتم كشید و اجازه داد گریه كنم. بعد هم انگار به جای اندوه، ذوقی ته دلش جوانه زده باشد زیر گوشم زمزمه كرد: «قول بده نوبت منم كه رسید همینطوری بیای.»
دلم بیشتر گرفت. مادربزرگ اهل كنایه نبود كه فكر كنم از دیر آمدنم ناراحت است. بیشتر شبیه این بود كه بگوید چه خوب كه گریه‌ها تمام شده و حالا همه هستند برای دلداری تو. اما این هم نبود. نگاه مشتاقش كه سراپایم را به برانداز نشست، تازه فهمیدم ناخواسته سفارش پدربزرگ را اجابت كرده‌ام. از بس كه گفته بود بعد از رفتن من سیاه نپوشید و از بس كه عجله كرده بودم برای آمدن و یادم رفته بود آداب مراسم درگذشت را به جا بیاورم. حس كردم نه فقط مادربزرگ به پیراهن سفیدی كه تنم بود خیره است، پدربزرگ هم از گوشه دیگر اتاق، از داخل آن قاب نقره‌ای كوچك كه مادربزرگ نگذاشته بود نوار سیاه به گوشه‌اش بچسبانند، رنگ لباس مرا میان آنهمه تیرگی نفس می‌كشید.
نظرات [5]
نسیم    چهارشنبه، ۴ آذر ۸۸ :: ۰:۲۶ صبح
یاد زنده یاد نادر ابراهیمی افتادم که تو آخرین نامه از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم می نویسد: "اینک احساس و اقرار می کنم که آرزویی مانده است- آرزویی برآورده نشده - و آن این است که تو را از پی مرگم اشک ریزان و نالان و فریادزنان و نفرین کنان نبینم همچنان که فرزندانم را دوستانم را یاران و هم اندیشانم را...." روحش شاد! تشکر.
آناهيد    یکشنبه، ۱۵ آذر ۸۸ :: ۱۰:۱۵ بعدازظهر
به شکلی باورناپذیر دور از انتظار بود. توقع نداشتم. بستر انتخابی داستان را اصلا نپسندیدم. همه چیز آشفته است. نمی‌فهمم چرا!!!
نغمه    یکشنبه، ۲۲ آذر ۸۸ :: ۱۱:۴۳ بعدازظهر
جزئیات نوشته انقدر ظریف و با دقت انتخاب شده که منو یاد 5 سال پیش وقتی پدربزرگمو از دست دادم افتادم...هنوز تعریفی برای احساسم ... چیزایی که میدیدم و می شنیدم نمی تونم بکنم. برعکس اناهید من کاملا پسندیدم...بعضی چیزا خیلی ناباورانه آدم رو یاد خاطراتی میندازه که خیلی وقته فراموش شدن
حسين    یکشنبه، ۱۳ دی ۸۸ :: ۲:۰۴ بعدازظهر
اين ديدگاه انتقادی نسبت به استفاده از رنگ مشکی در داستان جذابیت پیدا کرده است. نگارش طوری بوده که گویی اصلاَ بحث رنگ مطرح نیست اما آنچه در نهایت توی چشم می‌زند همین موضوع رنگ و سیاهی است. گرچه بنده مشکی را برای عزا بسیار مناسب می‌دانم و تا امروز هم فکر نکرده بودم شاید هر رنگ دیگری بتواند بار اندوه خاصی را القا کند اما این داستان و زیرلایه های زیرکانه آن برایم جذاب بود. خسته نباشید.
نیکو    پنجشنبه، ۱۶ اردیبهشت ۸۹ :: ۱۰:۱۹ صبح
خیلی قشنگ و با احساس بود. به یاد اوردم 11 تیر ماه 1388 که دایی جوانم از میان ما رفت و ما را سیاه ژوش کرد.
- تذکر: تنها نظرات فارسی درج می شود،لطفا دقت فرمایید.



اطلاعات شما ذخيره شود ؟
زهرا فرجی
info@dokhtiran.com
www.dokhtiran.com
آخرین شماره :
زنان و اعتیاد
در مطالعات روانشناسی آزمایشی انجام می‌دهند که در آن قورباغه‌ای را داخل قابلمه‌ای پر از آب معمولی می‌گذارند و قابلمه را روی شعله آتش قرار می‌دهند. قورباغه هیچ واکنشی در مقابل گرم شدن تدریجی آب از خود نشان نمی‌دهد تا اینکه پس از مدتی، وقتی متوجه خطر می‌شود که دیگر کار از کار گذشته و سیستم عصبی بدنش از کار افتاده است. قورباغه دیگر نمی‌تواند حرکت کند و به سرانجام محتوم خود تن می‌دهد. یک تصور غلط در مورد اعتیاد که گاه مانند یک دام عمل می‌کند، توهم «اعتیاد برای دیگران اتفاق می‌افتد!» است. همین تصور اشتباه مردم را از خطرات اعتیاد غافل کرده و بدتر از آن اینکه عده‌ای با این باور غلط که «من معتاد نمی‌شوم.» برای تفریح به سراغ مخدرات می‌روند و بعد از مدتی به ناگهان می‌فهمند که دچار چه مصیبتی شده‌اند.

اعتیاد... چرا و چگونه؟!
در ارتباط با اعتیاد باید ساده‌انگاری و ساده‌اندیشی را کنار گذاشت. بسیاری از افرادی که ادعا می‌کنند اعتیاد موضوع پیچیده‌ای است، نگاهی ساده و معمولی به این موضوع دارند و بعنوان یک معلول به آن حمله می‌کنند.

فرشته‌هایی برای نجات
بررسی وضعیت فعالیت نهادهای مسئول در موضوع اعتیاد

وقتی «عقل» تعطیل می‌شود!
چرا زنها معتاد می‌شوند؟

از تریاک تا آمفتامین
بررسی اعتیاد در زنان

شتری كه نباید سوار شد
مخدر در جهان مدرن با ظاهری آراسته به میان جمع می‌رود. نیازی به منقل و وافور و ژست‌های آن چنانی نیست. می‌تواند به اندازه یك دارو مفید به نظر برسد.

سیگار نشانه شخصیت شماست!
«برای اونایی که هنرمندند، برای اونایی که دقیق‌اند، برای اونایی که روشنفکرند، برای اونایی که خوش‌تیپ‌اند... سیگار کنت!"

ترس از سوسك و اعتیاد در زنان
در برخورد با یك زن معتاد چه رفتاری می‌كنیم؟
الف- سلام می‌كنیم
ب- چشمك می‌زنیم
ج- پیشنهاد ازدواج می‌دهیم
د- همه موارد


اعتیاد زنانه
اعتیاد زنانه

به همین سادگی
خلاصه: در زیر نمونه‌هایی از انواع اعتیاد را به سمع و نظرتان می‌رسانیم كه اگر خدای ناكرده مبتلا به یكی از این انواع هستید، آگاه شوید و با خودتان كنار بیایید.

فقط و فقط به خاطر...!
«به شوهرم گفتم به خاطر اینکه پای این و آن به خانه‌مان باز نشود، حاضرم پا به پای او مواد بکشم. شوهرم ازپیشنهادم به گرمی استقبال کرد، به این ترتیب من به بهانه نجات شوهرم زندگی‌ام را باختم.»

خود غلط بود...
نگاهی به جثه ریز مچاله شده كنار دیوار انداخت. فكر كرد شاید اگر آنهمه خاطره را می‌شد به یكباره از ذهن پاك كرد، این موجود نحیف اولین چیزی بود كه از مغز و دل و زندگی بیرونش می‌كرد.

ذغال خوب
دو چیز بی‌تاثیر نبوده؛ ذغال خوب و رفیق بد! بله امان از رفیق بد که سیگار را داد دستمان و گفت بکش، بقیه‌اش با من! من اینطوری نبودم که پلنگی بودم برای خودم. امان از...

تبليغات:
باشگاه سمن
گروه تی تی آرا
شبکه ایران زنان
خبرخوان اینترنتی
جهت اطلاع از به روز شدن مجله اطلاعات خود را وارد نماييد .

نام و نام خانوادگی:
موبایل:
ایمیل شما:
بازديد امروز:300
بازديد ديروز: 330
بازديد از ابتدا:182334
بازدید کننده :
بازدید کننده آنلاین: 6