برگه مشاوره انتخاب رشته توی دستم بود که پدرم آمد و کنارم نشست و گفت: «دخترم برو فرم انتخاب رشته رو بیار تا با دقت کد این رشتهها رو واردش کنیم.»
کمی مکث کردم و بعد گفتم: «نه، شما خستهای! من میرم و با کمک دوستم پرش میکنم.» پدرم گفت: «عزیزم من خسته نیستم، بهتره که با دقت کافی پرش کنیم.»

بالاخره مامان که دید من بدجور مصمم هستم که به دلخواه خودم برگه انتخاب رشته را پر کنم، به لطایفالحیلی آمد و با سیاست ذهن پدر را از این موضوع منحرف کرد. من هم رفتم توی اتاقم و نشستم و شروع کردم به بررسی رشتهها و دانشگاهها.
اول از همه هر کدی که مربوط به دانشگاه الزهرا بود را حذف کردم. اصلا دلم نمیخواست توی دانشگاهی درس بخوانم که مثل دبیرستان است. آخر، دانشگاه باید یک فرقی با دبیرستان داشته باشد! بالاخره برگه را پر کردم و فرستادم و خوشحال بودم که اگر شهرستان هم قبول بشوم، یا حتی قبول نشوم، باز خیلی بهتر از این است که چهار سال دیگر هم آرزوی یک همکلاسی پسر به دلم بماند!
داستانک بدون اسم نویسنده؟!
نـــــــــه دیگه.....یعنی تا این حد ؟؟؟؟
بانوووووووووووووو بانووووووووووو هی هی بانووووووووووووو بانوووووووووووو هی هی آخیش حرف دل همه رو زدی والا
موافقم