برای ذخیره کردن این صفحه روی آیکون پایین کلیک کنید
مجله اینترنتی دخت ایران
یکشنبه، ۱ فروردین ۱۳۸۹
ختم انعام
پارسال برای سالگرد مامانم، عروس بزرگمان پیشقدم شد و گفت: «من می‌خوام برای سال مامان، ختم انعام بگیرم.» کسی جز پدرم چندان مخالفتی نکرد. آنهم چون کلا به این مجالس زنانه، دید خوبی ندارد...
مجلس برگزار شد، اما چه مجلسی!
اولا که تمام مهمانها مراسم ختم را با شب عروسی عمه‌‌شا‌ن اشتباه گرفته بودند! دختر همسایه بغلی دامنی پوشیده بود که فکر نمی‌کنم با میکرومتر هم می‌شد طول این دامن را اندازه گرفت، چه برسد به وجب بنده! عروس‌ خانم‌مان هم چندین مدل حلوا پخته بود که از شیرینی شب عروسی داداشم خوشگل‌تر بودند.
وقتی هم که خانم جلسه‌ای تشریف آوردند، بیشتر نقش مبصر رو بازی کردند تا سخنگو! طفلکی هر یک جمله‌ای که می‌گفت پشت بندش مجبور بود بگوید خانم‌ها توجه کنید؛ خانم‌ها سکوت را رعایت کنید.
موقع خواندن سوره انعام هم، بیشتر خانم‌ها از خواندن سوره فرار می‌کردند یا به بغل دستی‌شان پاس می‌دادند. دقیقا مثل کلاسهای درس و مدرسه که فقط شاگرد زرنگها داوطلب بودند و بقیه فراری.
وسط صحبت‌های خانم جلسه‌ای بود که یکهو دیدم از تعداد حاضرین دارد کم می‌شود! کمی دقیق شدم و فهمیدم بله...! موقع کشیدن غذا شده و خانم‌های محترم حس همیاری‌شون گل کرده و رفته‌اند توی آشپزخانه تا به خانم میزبان کمک کنند.
البته غیر از کمک، خنده و غیبت هم به راه بود!
بالاخره وقتی کار خانم جلسه‌ای تمام شد، میوه و شیرینی و غذا را داخل ظرفهای یکبار مصرف شیک بسته‌بندی کرده بودند و بین مهمانها تقسیم کردند. من انگشت ابهام به دهن که اینجا مجلس ختم مادر من بود یا رستوران بگیر و ببر؟
البته ناگفته نماند وقتی هم که یکسری از مهمان‌های غریبه رفتند، خانمی ازنزدیکان بنده، کیسه اجناس فروشی‌اش را که از قشم و تایلند و نمی‌دانم کجا آورده بود باز کرد و رستوران به مرکز خرید تبدیل شد!
موقع رفتن دیدم یک دختری به مامانش گفت: «مامان! پس چرا دف نزدند؟»
مادرش هم تا چشمهای گشاد شده از تعجب من را دید یک فشار محکم به دست دخترش داد و به من گفت: «خدا رحمت کنه مادرتون رو»!
من هم جواب دادم: «خدا همه رفتگان رو رحمت کنه،» و توی دلم هم گفتم: «ماها رو هم به راه راست هدایت کنه!»

ذخیره شده از:
http://www.dokhtiran.com/story/000077.php