برای ذخیره کردن این صفحه روی آیکون پایین کلیک کنید
مجله اینترنتی دخت ایران
شنبه، ۱ خرداد ۱۳۸۹
شرم و غرور
نگاه دیگری به ساعت انداخت. تا همین جا هم ده دقیقه‌ای تاخیر كرده بود. پله‌ها را دو تا یكی بالا دوید و نفس نفس زنان قدم به راهرو گذاشت. دختری كه پشت میز نشسته بود، نگاهی بی‌دقت به ورود او انداخت و نامش را پرسید؛ گفت. دختر نگاه دقیق‌تری به او انداخت و پوزخند زد.
«اولین باره كسی نمی‌تونه آدرس ما رو پیدا كنه!»
تلاش كرد لحن تمسخرآمیز دختر را ندیده بگیرد. تعریف این دكتر را خیلی شنیده بود و حالا كه به این سختی وقت گرفته و به مطب رسیده بود، نمی‌خواست به سادگی موقعیت را از دست بدهد. دختر فرمی را پیش رو نهاد و سوال و جواب را برای تشكیل پرونده شروع كرد. به شغل كه رسید، سكوت شد. برای یك لحظه نتوانست تصمیم بگیرد چه جوابی بدهد. دختر كه منتظر جواب بود دوباره پرسید شاغل هستید یا نه؟! پیش خودش فكر كرد چرا كه نه؟! و پاسخ، مثبت بود. دختر وارد جزئیات نشد و همه‌چیز به خیر و خوشی فیصله یافت.
از مطب كه بیرون آمد، ناخودآگاه زن جوانی كه مقابل دختر در حال تشكیل پرونده بود نظرش را جلب كرد. دختر باز هم سوال شغلی را مطرح كرد و زن جوان با غروری عجیب اعلام كرد خانه‌دار. دختر بی‌اعتنا مشغول نوشتن شد. اما لحن پرافتخار زن، او را یاد مادرش انداخت.
روزی كه عذرش را از شركت خواسته بودند، مادر مثل همیشه آرام و سازگار با موضوع برخورد كرده و جنجال او را خوابانده بود. مادر گفته بود: «هروقت توانستی بفهمی خانه‌داری چه شغل سخت و طاقت‌فرسایی است، یاد می‌گیری چطور با از دست دادن یك شغل معمولی خودت را نبازی.»
حالا، همانطور كه از پله‌ها پایین می‌رفت، از خودش خجالت كشید كه باز هم شرم كرده بود بگوید خانه‌دار است و به حال زن جوان كه با آن همه غرور، خانه‌داری‌اش را به رخ كشیده بود غبطه خورد.

ذخیره شده از:
http://www.dokhtiran.com/story/000115.php