برای ذخیره کردن این صفحه روی آیکون پایین کلیک کنید
مجله اینترنتی دخت ایران
جمعه، ۱ مرداد ۱۳۸۹
خود غلط بود...
نگاهی به جثه ریز مچاله شده كنار دیوار انداخت. فكر كرد شاید اگر آنهمه خاطره را می‌شد به یكباره از ذهن پاك كرد، این موجود نحیف اولین چیزی بود كه از مغز و دل و زندگی بیرونش می‌كرد. زن زیبا و پرنشاطی كه با آنهمه انرژی پایان ناپذیر قول داده بود تا آخر دنیا كنارش بماند، حالا با داشتن یك فرزند چنان خود را گرفتار دام اعتیاد كرده بود كه او هر تلاشی را برای نجات بیهوده می‌یافت.
آخرین تكه‌های لباس را هم داخل چمدان كوچك جا داد و قفل را بست. زن به زحمت بلند شد و روی پا ایستاد. با حسی از عدم اعتماد قدم به اتاق گذاشت و جایی ایستاد كه روبروی زن نباشد و مجبور نباشد صورت او را نگاه كند. 
«باور كن تو هم بودی همین كار رو می‌كردی.»
زن ناباور و عصبی نگاهش كرد. می‌دانست اگر بی‌اعتنایی‌های مدام او نبود، كار زن هرگز به اینجا نمی‌كشید. می‌دانست تا دورترین آدم‌های فامیل و در و همسایه هم خبر از افسردگی بیش از حد همسرش بعد از زایمان دخترشان خبر داشتند و او تنها كسی بود كه با این واقعیت مبارزه كرد تا رفته رفته كمرنگ شد و دیگر كسی جرات ابرازش را نیافت. می‌دانست اگر جایشان عوض می‌شد، زن –كه قطعاً به اندازه او در این ماجرا مقصر هم نبود- پابه‌پای او صبر می‌كرد. و حتی شاید با تشویق، كاری می‌كرد او زودتر به زندگی بازگردد.



او نمی‌توانست. هیچوقت به اندازه او صبور نبود. چه رسد به حالا كه كفه ترازو تماما به سمت او خم بود و زن در هیچ دادگاهی نمی‌توانست ادعایی بكند. درست مثل آنكه حق انتخاب دومی به او داده باشند. بیش از آنكه افسوس بخورد، خرسند بود. حس كرد زن هم این را می‌فهمد.
«یه روزی بهم حق می‌دی. وقتی رعنا واسه خودش یه خانوم شد.»
زن پوزخند زد. دلش لرزید. با آن حال نزار هم می‌توانست بفهمد كجا دروغ تحویلش داده‌اند. از اتاق بیرون زد. چمدان را برداشت و رفت تا در خودرو منتظر باشد زن از خانه و زندگی خود خداحافظی كرده و برود تا برای همیشه از او و دختر مشترك‌شان دور بماند.

ذخیره شده از:
http://www.dokhtiran.com/story/000131.php