پارسال اوایل اسفندماه بود که خبر دادند برای خواستگاری من میآیند.
وقتی این خبر را شنیدم به سرعت دست به کار شدم. اول از همه برای سالن پذیرایی یک پرده قشنگ سفارش دادم. بعد هم با هر ترفندی که بود پدر را راضی کردم که فرش ها را عوض کنیم.
بعد از اینکه خریدها را انجام دادم. تلفن به دست گرفتم و به هر کارگر منزلی که می شناختم زنگ زدم. اما همه با هزار ناز و غمزه میگفتند که از قبل تمام وقتهایشان پر شده و نمیتوانند به من وقت بدهند.
دیگر چارهای نداشتم؛ دستکش به دست کردم و خودم دست به کار شدم.
تمام عمرم این همه کار نکرده بودم! تمام دیوارها و شیشههای خانه را به تنهایی تمیز کردم. طوری که همه جا از تمیزی برق میزد.
بالاخره روز خواستگاری فرا رسید و من با افتخار سرم را بالا گرفته بودم و مطمئن بودم که خواستگارها نمیتوانند از ظاهر خانهمان ایرادی بگیرند؛ یا اینکه بگویند که این دختر چقدر شلخته است و به درد پسر ما نمیخوره!
***
از اون روز یک سالی میگذرد و من و آن آقای خواستگار محترم هم اکنون نامزد هستیم! و با وجودی که به نیمه اسفند ماه نزدیک میشویم هنوز حس و حال خانه تکانی ندارم. با خودم فکر میکنم یک انگیزه محکم چقدر در پیشبرد کارها میتواند موثر باشد.
چرا نام نویسنده درج نشده است؟