آقا بزرگ 73 ساله از راه كه رسید چترش را كنار كمد گذاشت. با آرامی دكمههای كتش را باز كرد. كلاهش را برداشت. به سمت میز رفت. صندلی را كشید و در حالیكه مینشست پلاستیك قرصها را به سمت خود كشید. از داخل قوطی قرصی را درآورد و جلوی خود گذاشت. بشقاب پلویی به همراه لیوان آب جلویش گذاشته شد. سرش را بالا كرد و با لبخندی عمیق گفت: «خانوم بالایی! نبینی درد و بلایی.» خانم بالا 50 سال بود كه این جمله را از زبان تنها شریك زندگیاش میشنید.
خوب بود خیلی . خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی . (خنده)