راننده تاکسی، آهنگها را یکی یکی عوض میکرد تا بالاخره یکی راضیش کرد. آهنگ شادی بود. بعدش نوبت به یک آهنگ غمگین رسید. از آن آهنگهایی که همهاش از دوری معشوق به فغان است! آقای راننده آهی میکشد که ...! حواسم از تماشای بیرون به راننده جمع میشود. توی حال خودش است. نگاهی به آینه میاندازد و آرام روی آینه دست میکشد. دستش را که برمیدارد، تازه میتوانم نوشته روی آینه را بخوانم: Maryam ! نیازی نیست بگوید که بود و چه شد. آهش تمام قصه را گفت!