لبخندی زد و گفت: «با اون همه تمرینی که ما کردیم، امکان نداره اول نشویم!» گفتم: «از کجا انقدر مطمئنی!»
گفت: «چون هم خودم رو میشناسم و هم همتیمیهام رو.»
گفتم: «با این لباسها چطوری بازی می کنی؟ اصلا قابل مقایسه با لباس مردهای همین رشته ورزشی نیست!»
باز هم خندید و گفت: «مردها که نیاز به حجاب ندارند. ما هم برامون مهم نیست که چی پوشیدیم، ما فقط میخواهیم که اول بشویم.»
***
چند روز بعد صدای گرفته و بغض آلودش از پشت تلفن قابل تشخیص نبود.
گفتم: «بگو چی شده. از نگرانی مردم.»
گفت: «به خاطر پوششمون از مسابقات حذفمون کردن... کاش من، پسر بودم...»
بعد از قطع کردن تلفن، تلویزیون را روشن کردم و زدم شبکه سه که ببینم آیا اخبار ورزشی خبری راجع به این ماجرا پخش میکند یا نه. تلویزیون داشت یک مسابقه کشتی را نشان میداد. هر دو کشتیگیر، لباسهای دوبنده چسبانی به تن داشتند.
اشک تو چشمانم جمع شد و گفتم: «آیا آقایون به حجاب نیاز ندارند یا شاید هم ورزشهای قهرمانی فقط مختص به اونهاست!»
داستانک خیلی معمولی و مزخرفه. ایا نویسنده چیزی راجع به خلاقیت شنیده?
hatman dar yek dastanak bayad apoloo hava konnad? age dastan mamooli bashe esmesh mishe mozakhraf?? khanoome shila kami adab ro chashni khalaghiateton konid,
تنها نظرات فارسی درج می شود??? نظر دومیه فارسیه?? با شیلا موافقم. این متن خالی از خلاقیت و زیبایی است. گفتم متن چون توهین به ادبیات است اسم این متن باشه داستانک
چقدر علاقه مند به تخیلات زیاد شده ...
به نظرم داستان با معنایی بود اگرچه خیلی ساده بود