سال سوم دانشگاه اتاقمون چهار نفره بود. هم اتاقی همیشگیام پریسا بود که هم همشهری بودیم و هم همرشته. اما همیشه انتخاب دو نفر دیگه به اختیار ما نبود. نفر سوم اسمش پروین و سال آخری بود.
نفر چهارم ام البنین و سال اولی بود. از بچههای یکی از روستاهای اطراف بود و تازگی ها با پسر عموی پدرش که توی تهران دانشجوی پزشکی بود نامزد کرده بود.
تقریبا روزی سه بار نامزدش بهش تلفن میزد. وقتی اسم ام البنین از بلندگوی خوابگاه توی راهرو میپیچید لبخند روی لب او و اخم توی صورت پروین دیدنی بود. وقتی هم که پس از مکالمه دهدقیقه ای وارد اتاق میشد، حق نداشت بخنده چون اگر میخندید و یا خوشحال میبود پروین جوری از دماغش در میآورد که دیگه نامزد داشتن را تا چند روز فراموش میکرد. دو ماه گذشت و وضع به همین منوال بود تا اینکه کمکم اسم پروین هم از بلندگوی خوابگاه مرتب پیج میشد.
بعدا فهمیدیم که بله پروین خانم هم در شرف ازدواج قرار گرفته است. ولی نکته جالب ماجرا این بود که دیگه تلفن های مکرر ام البنین موجب خشم پروین نمی شد. دیگه از پروین اخمو خبری نبود؛ حالا دیگه ساعتها مینشست کنار ام البنین و راجع به رسم و رسوم مراسم ازدواج و خریدن جهیزیه صحبت میکرد.
kheyli jaleb bood vagheyatam hamine