اندازه متن:

تعداد بازدید: 359
ارسال به دوستان :
از طريق فرم زير مي توانيد اين مطلب را بطور کامل براي دوست يا دوستان خود بفرستيد .
نزدیکهای صبح بود که با صدای جیغ چندتا از دخترها از خواب پریدم...اولش فکر کردم باز یکی از بچههای ترسوی خوابگاه موقع وضو گرفتن گربهای، سوسکی، جونوری دیده.
اما صداهای دویدن از توی راهرو که بیشتر شد، گفتم شاید یکی از بچهها حالش بد شده...
از روی تخت طبقه بالا پایین پریدم و لای در اتاق را باز کردم. اتاق ما دقیقا روبرو آشپزخونه بود. دیدم سرپرست خوابگاه و چندتا از بچههای با دل و جرات خوابکاه جلوی در بسته آشپزخونه این پا و اون پا می کنند. خوابآلودگی و دیدن اون صحنههای عجیب کاملا گیجم کرده بود. نمیدونستم واقعا وجود یک گربه توی آشپزخونه میتونه این همه مهم باشه.
همین که خواستم از اتاق بیام بیرون، سرپرست خوابگاه فریاد زد. «اونجوری نیا بیرون، مرد اومده.» دیگه واقعا گیج گیج بودم. از لای در ماجرا رو دنبال کردم. سرپرست خوابگاه با گفتن بسمه الهی در آشپزخونه را باز کرد. اما هیچ چیز غیر عادی توی آشپزخونه نبود. یکی از بچه ها به سمت پنچره آشپزخونه رفت و فریاد زد: «میله های پشت پنجره رو بریده...»
بله...بالاخره معلوم شد که یک آقای نسبتا بیکار میله های پشت پنجره رو با سوهان بریده تا بتونه نیمه شب وارد خوابگاه دختران بشه!
با خودم فکر کردم شاید تمام گربههای توی خوابگاه هم از جنس برتر بودند که این همه به پرسه زدن توی راهروها علاقه نشون میدادند.